روی خط استوا

۳ مطلب با موضوع «عیدانه» ثبت شده است


۱.اگر سحر قریشی تو مصاحبه اش گاف نمی داد ما الان نمی فهمیدیم چه تعداد شبه روشنفکر در جامعه در حال روییدن هستن جهت مچ گیری از بقیه با هدف ابراز خودشون در صحنه!

(لازم دیدم از کلمه شبه روشنفکر استفاده کنم چون از فرهنگستان تماس گرفتن گفتن این اصطلاح رو جایگزین لفظ روشنفکر بکنید چون از صنف روشنفکرها تماس گرفتن گفتن:" این خز و خیل ها رو به ما نچسبونید!ما هیچ وقت عین عقده ای ها رفتار نمی کنیم!با تشکر")

۲.آقا از من بشنفین اولین بار این قصه"خانم ها عشششقشون رو هییییچ وقت از یاد نمی برند " رو یه مرد عاشق واسه خانمش تعریف کرد ؛)


۳.می گم یه وقت بد نباشه دولت بودجه نداره بعد مسئولین می رن هند و کیش و پاکستان:|

ما بچه که بودیم (منظورم از "ما"بچه های دهه شصت)مادرمون بهمون می گفت:جلو بقیه خوراکی نخور،شاید یکی نداشته باشه،دلش بخواد.اگر خواستی بخوری هم نصف کن.حالا چی می شد ما هم نصف هند نصف کیش نصف پاکستان؟!:/

۴.چرا قبل انتخابات مجلس،برجام عصای موسی ای بود که دریای مشکلات رو می شکافت ولی الان مسئولین می گن:چوب خشک هم نیست،انتظار معجزه نداشته باشید؟!:(

شاید واقعا مهم که عصا دست کی باشه.هان؟!:|

  • صبا ...

هنوز هم می شود همان نامه خاک گرفته ته کمد لباس ها با بوی گل محمدی بود یا لباسی با دامن قیطونی در جعبه های چوبی زیر تخت.نا گرفته از خاطرات قدیمی اما شاد که بشود تمامش را نفس کشید و فرستاد توی ریه هایت!که دلت خواسته باشد خاطره مثل خونی در رگ هایت به جریان بیفتد...قطعا هر کسی حاصل ضرب خودش است در بینهایت اتفاقاتی که می افتد.گشتن به دنبال دکمه های افتاده از لباسش در فلان کوچه و یا لبخندهای دلبرانه یک هو بر گوشه لبش نشسته در عکس های سرزده به خلوتش... وقتش هست که تو را هم بخنداند همه با هم بودن هایتان در سال های دور از خانه تنهایی های اکنونت...وقتش است چند همدم تازه پیدا کنی،چند گلدان شمعدانی،سوسن،یا بوته یاسی بکاری در باغچه خانه.موعد آب پاشی های دم صبح زندگی است!نه حواسم هست که ساعت ها یک ساعت به جلو کشیده شدند پس یعنی یک ساعت زودتر بیدار شدن یک ساعت زودتر دویدن در درد زایی ثانیه ها.ولی باور کن هر تولدی در این دنیا درد دارد...رخت که تازه کردی به دل جماعت دوان دوان این روزهای عید که رسیدی می بینی که هنوز هم خیابان به خیابان مردم نقل شعف بهر می کنند.دریغ نکن از خودت طعم شیرین این بودن های گاه به گاه را.دست نو شدن از بخششان به شادی عید را پس نزن...اگر خواستند عکس دست جمعی بگیرند،تو هم باش.سارتربازیت را بگذار به وقت دیگری!باور کن فلسفه یک جاهایی به نفس نفس می افتد در جاده زندگی.اگر چه همه چیز در آن کتابهاست،اما "همه چیز"در آن کتاب ها نیست!پیش از آنکه برسی به نالیدن از شور چشمی روزهای نیامده عودی روشن کن و در عطر زنده بودنت طرحی نو در انداز،قول می دهم حتی اگر قافیه هایت جور نشود سپیدی شعرت عالمی را عاشق می کند؛دنیا در همین نشدن هاست که به بودن های تازه افتخار می کند.

  • صبا ...

یکسال دیگر می گذرد و شما در این مدت با شکل های تازه ای از خشونت های کلامی مواجه می شوید.شما توسط نزدیک ترین هایتان به جای درک شدن،سرزنش می شوید.اغلب کلمات نامناسب و جملات آزاردهنده ای بخشی از روح شما را خراش می دهد.شما گمان می کنید وقتش رسیده که در تعاریفتان در خصوص آدم ها بازنگری بکنید.مثلا کمی بدبین تر و محتاط تر بشوید.شما گاهی حس گربه ای را دارید که در یک کوچه بن بست اسیر دست چند پسر بچه شرور شده،هراسان هستید و فکر می کنید چه طور می شود صبح تازه ای را با کلمات پیشین آغاز کرد؟!مقاومت شما به شکل جدی آسیب دیده،دیوار شخصیتی شما دچار یک خسارت شده.شما دلایل رویداد ها را بررسی کردید،سعی کردید به اتفاقات با خوشبینی نگاه بکنید.اما باز متوجه شدید اتفاقی که پشت سر گذاشته اید تجسمی از یک دگرآزاری بی رحمانه بوده است.سکوت کردید و به عقب خزیدید.مدتی را در انزوا و گیجی به سر بردید.به نظرتان رسید که خورشید دیگر آن قدرها هم طلایی نیست و سبزه ها آنقدر ها هم سبز نیستند و عشق آن قدر ها هم بی نظیر  و معجزوار نیست.خبر ویرانی شما در زلزله ای که رخ داده بود را هیچ اخبار شبانگاهی اعلام نکرد،شما موضوع گفت و گوی ساعت بیست و دو نبودید و بی بی سی تاثیر نقش ویرانی شما را در حادثه انفجار بازار تهران بی اهمیت دید.

شما حس کردید فریب خورده اید!دست هایتان مثل آنکه باردار الکتریسیته ای باشند هر دستی که به طرفشان می آمد،پس می زد.دست ها سردی عصر یخبندان را داشتند.شما دریافتید که در تمام طول سال بایستی پالتو وچکمه بپوشید و فقط به جیب های خودتان برای گرم شدن اعتماد بکنید نه نام بانک ملی که می درخشید.ساختاری که در شما شکسته بود از نظر هیچ کس ساختار شکنانه نمی آمد برای همین هیچ گشت ارشادی جلوی شما را نگرفت،شما به تنهایی از تمام خیابان های شهرتان گذشتید.شما عمق غار تنهایی هایتان را کشف کردید،دالان های ناشناخته اش را.فکر کردید باید در یکی از آنها مثل جنینی جمع شوید و دنیا را دیگر به چیزی حساب نکنید.شما محاسبه کردید،خط زدید و دریافتید دیگر سکه ای برای باختن ندارید.شما ترسناک شدید!لطفا انگشت خودتان را در استمپ فشار دهید تا شناسه شما ثبت شود.شما تعداد دوستانتان را کم کردید.شعارهای در گوشی تان را بیشتر کردید و کلمه هایتان را شمردید.شما فهمیدید کلمات مثل گلوله های هدر رفته در یک جنگ نابرابر و همیشگی است.شما باید مثل بچه بی پناهی از آن مراقبت بکنید،چرا که ممکن است وزیر جنگ یک خائن باشد که به شما مهمات نرساند.ممکن است همه مردم بخواهند فراموش بکنند که شما در مرزها در حال جنگیدن هستید.شما حس یک سرباز فراموش شده در جنگ جهانی را داشتید.شما آذوقه نداشتید.شما معشوقه ای که انتظارتان را بکشد،نداشتید.شما فقط کلمه داشتید و فکر کردید کلمه باید همان سلاح باشد و اگر این طور است برای آنکه گرگ ها پاره تان نکنند نا گزیرید خودتان لباستان را دربیاورید و به خون آغشته اش بکنید چرا که کسی هوس کشتن آدم های مرده به سرش نمی زند.

شما تصمیم گرفتید رویایی نداشته باشید.رویاها را شب می ساختید و صبح ها فراموش می کردید.چون شما روزها واقعی بودید و شب ها رویا پرداز.

شما کارهای زیادی انجام دادید تا به دیگران ثابت بکنید که غمگین،شکست خورده و افسرده نیستید.شما لبخند زدید و پیش دستی کردید در تبریک گفتن عید به فروشنده کاکتوس ها.اما بعد از تبریک گفتن ترسیدید:"نکند به خوبی پاسخ شما را ندهد؟!"

آخر این روزها همه اسلحه دارند!شما منتظر جواب نماندید و زود از آنجا دور شدید.شما سعی کردید شهروند خوبی باشید و آشغال هایتان را در سطح خیابان نریزید.شما منتظر ماندید تا دیگران سوار اتوبوس /مترو/تاکسی بشوند،بعد سوار بشوید.شما ترسیدید کسی را ناخواسته هل بدهید تا به سمت شما برگردد و گلوله ای را در سر شما خالی کند.شما روی چمن های پارک ننشستید حتی وقتی خیلی خسته بودید چون نگهبان پارک همیشه در کمین شما بود.شما به مدیر شرکتتان نگاهی انداختید و پاسخ شوخی جنسی او را با لبخند و سکوت رد کردید؛چون شما نمی خواستید به تیربار کشیده شوید؛اعدام انقلابی آن هم اول صبح چندان دلچسب نیست!

شما هیچ صبحی نرفتید روی بالکن خانه تان و بابت تمام اضافه بهای اجاره هایتان فریاد نزدید چون این تنها خانه ای بود که آن وقت سال می توانستید داشته باشید.شما هیچ وقت توی گوش معشوق یا معشوقه خائن و بد دهانتان نزدید.شما شهروند درجه یکی هستید که هر روز در معابر خیابان های شهر پیاده روی می کند.قسط های ماهیانه و قبض هایش را به موقع پرداخت می کند.جمله "حامی حیوانات باشیم "را با دو هزار ممبرش با نام اصلی خودش به اشتراک می گذارد.پشت چراغ های قرمز می ایستد و با چراغ های سبز حرکت می کند.در سکوت ازدواج می کند.در سکوت بچه دار می شود و در سکوت می میرد.احتمالا تعداد آدم هایی که برای شما گریه خواهند کرد از تعداد کلمه های گفته شده تان،بیشتر است.

شما شهروند درجه یکی هستید که سرانه مطالعه را بالا می برد.شما در مورد این که بالش هایتان خاطرات گریه های شما را ثبت کرده اند،در صفحات مجازیتان می نویسید...کسی از آشنایانتان آدرس آن صفحات را ندارد.شما هیچ وقت افشا نمی شوید!

کلمات شما میان هزاران صفر و یک دیگر در میان هزاران کلمه هزاران شهروند درجه یک ثبت می شوند...

یک قرن بعد پروژه ای کلید می خورد که تصمیم دارد مثل آهنربا تمام کلمات و جملات شما راکه با نام های مستعارتان ثبت کرده اید،شناسایی کند و از فضای مجازی بیرون بکشد و به نام خودتان ثبت کند.نوادگان شما بر سر قبرهای مجازیتان حاضر می شوند و درمی یابند که شما هیچ وقت شهروند درجه یکی نبوده اید!

  • صبا ...