روی خط استوا

۳ مطلب با موضوع «نگاتیو» ثبت شده است


ایستاده بودم روی سکوی جلوی تخته سیاه.خانم صالحی داشت من را مثل پتک توی کله بچه‌های کلاس می‌کوبید.هر جمله‌اش که تمام می‌شد،من بیشتر توی مقنعه سفیدم فرو می‌رفتم و دست‌هام توی همدیگه مچاله می‌شدند.دخترها از پشت نیمکت‌های چوبی دندان قروچه می‌رفتند و خط و نشان می‌کشیدند،من سرخ می‌شدم،آب دهانم را قورت می‌دادم و خدا خدا می‌کردم که صالحی تمامش کند،اما خانم معلم این بار بدجوری داغ کرده بود و با تمجید شاگرد دردانه‌اش که از بد روزگار،من شده بودم،بچه‌ها را کلافه می‌کرد.می‌توانستم تصور کنم توی کله آن سی و هشت دختربچه نه ساله چه می‌گذرد.آن وقت‌ها  به لطف خانم صالحی تنها شدم و دوستانم یکی یکی از من جدا شدند.هیچ کدامشان دلشان نمی‌خواست با کسی که به قول خانم معلمشان"واوی"هم جا نمی‌اندازد،دوست باشند.تلاش‌های آن وقت‌هایم را خاطرم هست.هر وقت گروه نمایشی تشکیل می‌شد و کسی حاضر نمی‌شد نقش منفی‌اش را بازی کند،من داوطلب می‌شدم؛اگر کسی کیفش برایش سنگین بود،کمکش می کردم و هر وقت می‌خواستند برایشان کتاب و شعر می‌خواندم تا با این قبیل فداکاری‌ها یک جورایی توی دلشان جا باز کنم!اما فایده‌ای نداشت،باز که صالحی مرا می‌برد بالای کلاس می‌شد همان آش و همان کاسه.کیفم را می‌انداختند روی نیمکت آخر،دفتر کتاب‌هایم را قایم می‌کردند،توی صف هلم می‌دادند،تا این طوری حسابشان را صاف کرده باشند.هیچ کدامشان من را دوست نداشت و من بایستی قید دوستی با همه‌شان را می‌زدم؛نمی‌خواستم!دوست داشتم لااقل یک دوست داشته باشم.حتما بین آن سی و هشت نفر می‌شد یک نفر را پیدا کرد.با خودم فکر کردم به غیر از من چه کسی توی این کلاس هست که هیچ کس دوستش ندارد؟چشمم خورد به سعیده که نیمکت انتهایی کلاس داشت چرت می‌زد.سعیده درشت هیکل بود و قدش دوبرابر من.چهارشانه بود،صورتی گندمی و گونه‌های قرص و محکم و آفتاب سوخته‌ای داشت و توی چشم‌هایش درخشش وحشی موج می‌زد.انگار از دل کوهستان با همان بوی کاه و ریواس و پونه وحشی جدایش کرده‌اند و نشاندند پشت نیمکت کلاس.تنش همیشه بوی عرق ماسیده می‌داد و مانتویش چروک خورده و مقنعه‌اش یک وری بود.نمره‌هایش هم تعریفی نداشت و اگر کسی شاگرد آخر کلاس می‌شد او دو پله پایین‌تر بود!یک بار که از طرف بهداشت آمده بودند میان موهایمان را وارسی کنند،توی سرش شپش پیدا کرده بودند و مربی بهداشت شپش‌هایش را روی خط کش شیشه‌ای به صالحی نشان می‌داد و بچه‌های کلاس می‌خندیدند و سعیده با چشم‌های وحشی‌اش خیره‌شان می‌شد؛دختر‌ها زرد می‌شدند،می ترسیدند و خودشان را جم و جور می‌کردند و حواسشان بود که زنگ تفریح کلاهشان حوالی سعیده نیفتد و اگر افتاد سراغش نروند.می‌گفتند سعیده اگر عصبانی بشود می‌نشیند روی سینه بچه‌ها و مشت‌های سنگینش را حواله‌شان می‌کند.انگشت‌هایش بزرگ بود و وقتی مشت می‌شدند مثل بادکنک باد می‌کردند.سعیده چشم‌هایش را بسته بود و داشت خرناسه می‌کشید و من با خودم کلنجار می‌رفتم که چه طور می‌توانم با او دوست شوم؟!بالاخره یک روز دل را به دریا زدم و رفتم کنارش ایستادم،وقتی که زیر سایه یک درخت بیدمجنون گوشه حیاط نشسته بود و داشت با چشم‌های تاتاری‌اش بازی بچه‌ها را نگاه می‌کرد،دستم را گذاشتم روی شانه‌اش و یک لبخند زورکی زدم.نگاهم که کرد قالب تهی کردم و ناخودآگاه یک قدم رفتم عقب،ولی او به پهنای صورتش خندید و با دست بزرگش مچ کوچک من را سفت گرفت و کنار خودش نشاند.بوی تند تنش به سرفه‌ام انداخت ولی سعی کردم به روی خودم نیاورم و لبخندم را همچنان روی صورتم نگه دارم.سعیده با سرفه‌های من قاه قاه می‌خندید و با دست بزرگش به کمرم می‌زد و می‌گفت:"اخموخان...هه هه...اخموخان....هه هه هه"منظورش از اخموخان شخصیت نمایشی بود که من نقشش را بازی کرده بودم.ظاهرا از این نقش خوشش آمده بود و داشت منظورش را با ریسه رفتن و کلمات شکست و بست خورده‌اش در میان قهقهه‌هایش به من می‌فهماند.خنده‌هایش که تمام شد،دستش را ستون کرد زیر چانه‌اش و با این حرکتش روی مچ گوشت آلود و چاقش چند خط موازی عمیق انداخت.چشم‌های قهوه‌ای روشنش را زل من کرد و و گونه‌های تاتاری‌اش را داد بالا.موهای مجعد آشفته‌اش از توی مقنعه‌اش پخش و پلا شده بودند روی صورتش.برای اولین بار نگاهش پیش از گذشته به من نزدیک شده بود و من توی آن چشم‌های هول آور،دختربچه نه ساله‌ای را دیدم که منتظر شنیدن قصه است.حتما دیده بود که برای بچه‌ها قصه تعریف می‌کنم و حالا دلش خواسته بود که برای او هم تعریف کنم.قصه تعریف کردن برایم لذت‌بخش‌ترین کار دنیا بود و حالا که شده بود زنجیره دوستی من با سعیده،ذوق زده برایش همه یکی بودها و نبودها را تعریف می‌کردم.گاهی در میانه قصه با دیدن هیجان ملتهبش شخصیت تازه‌ای را اضافه می‌کردم و قصه‌ها را آن طور که او را خوشحال‌تر کند،تمام می‌کردم.کلمه‌ای نمی‌گفت و فقط گوش می‌کرد.وقتی زنگ می‌خورد دستم را محکم توی دستش فشار می‌داد و بعد چند لحظه‌ای که مات نگاهم می‌کرد،می‌زد زیر خنده،مرا می‌کشید طرف خودش و شانه‌های لاغرم را در آغوش می‌کشید و من بی‌کلمه  می‌فهمیدم که دوستم دارد و... دوستش داشتم،من او را با همه عطرهای کوهستانی‌اش و شپش‌های جامانده روی خط‌‌کش شیشه‌ای خانم صالحی و مانتو چروکش دوست داشتم.روزها به همین منوال می‌گذشت و من و سعیده دنیاهای تازه‌ای را توی قصه‌ها کشف می‌کردیم.گاهی دوتایی نمایش بازی می‌کردیم.او گاهی نقش پری مهربان قصه‌های من بود و گاهی نقش غول بدترکیب وحشتناکی  که دختربچه‌ها را می‌ترساند.قصه که تمام می‌شد،با صدای بلند می‌خندید جوری که شانه‌هایش تکان می‌خورد.یک بار هم  به نشانه دوستی یک مهره آبی با رج‌های مشکی را از گردنبند توی گردنش جدا کرد و گذاشت کف دست‌های من.مهره آبی سعیده بعدها برایم حکم مهره شانسی را پیدا کرد که با لمس کردنش قوت قلب می‌گرفتم.انگار سعیده روح جادویی را توی مهره‌اش جاداده باشد که از من مراقبت کند.بهش می‌گفتم:"این مهره از سرزمین قصه‌ها آمده،با شگفتی به مهره آبی‌اش نگاه می‌کرد و سرش را به نشانه تایید تکان می‌داد.از وقتی سایه دوستی سعیده همراهم بود،بچه‌های کلاس دیگر سر به سرم نمی‌گذاشتند،کافی بود یکیشان به قصد اذیت کردنم نزدیک بشود تا سعیده بهش چشم غره برود.اما در آن روز لعنتی من ایستاده بودم توی صف و نفیسه از پشت هلم داد روی زمین و دهانم خونی شد،سعیده دید.به طرفش خیز برداشت و  مقنعه‌اش را با موهایش از روی سرش کشید و یک مشت محکم نثار صورت نفیسه کرد و نشست رویش و با خشم کتکش زد.هر چقدر لباسش را از پشت سرش می‌کشیدم،فایده‌ای نداشت.بالاخره ولش کرد؛دست من را محکم توی دستش گرفت و به دنبال خودش کشید و کنار خودش نگهم داشت،اما مدیر مدرسه سعیده را خواست که برود اتاقش،با عصبانیت طول و عرض دفترش را قدم می‌زد‌.سعیده ایستاده بود در مرکزی‌ترین قسمت اتاق روبه روی میز مستطیلی فلزی بدریختش و سرش را انداخته بود پایین و با دست‌هایش گوشه مانتو کرم رنگش  را چنگ می‌زد.من از بیرون دفتر سرک می‌کشیدم و سعیده زیر چشمی نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد و برق شیطنت توی چشم‌هایش می دوید.مدیر در اتاق را بست صدایش اما می‌آمد:"دیگه نمی‌شه این وضع رو تحمل کرد.هر روز کتک کاری.هر روز دعوا.این از سرو وضعت.اون از درس خوندنت.اون از چرت زدنت سر کلاس.این دفعه دیگه کسی نمی‌تونه واسطه‌ات بشه.فردا می‌گی مادرت بیاد مدرسه.فهمیدی؟با تو‌ام زبون نداری؟می‌گم فردا با مادرت میای مدرسه.کری مگه دختر؟"

صدای سعیده به سختی شنیده می‌شد:"من مادر ندارم خانم"

_چی؟یعنی چی مادر نداری.پس اون خانمی که باهاش اومدی ثبت نام کردی کی بود؟

_نامادریمِ خانم!

_فرقی نمی‌کنه.به نامادریت بگو بیاد.صاحبت که هست؟بهش بگو فردا بیاد.اگر با نامادریت نیای راهت نمی‌دم.

سعیده فردای آن روز با نامادریش آمد.زن بداخمی که بچه کوچکی را به بغل داشت و بچه کوچک‌تری را داده بود دست سعیده،وقتی وارد مدرسه شد یکراست رفت اتاق مدیر و پرونده سعیده را ازش گرفت و بدون هیچ کلمه‌ای از دفترش زد بیرون.صدایش را می‌شنیدیم که به سعیده می‌گفت:" دیگه نمی‌گذارم بیای مدرسه.همون اول هم اشتباه کردم گذاشتم بیای.بهت نون نمی‌دم که با خودت شر بیاری خونه."

با بچه‌های کلاس توی آن چهار بعد از ظهر لعنتی ایستاده بودیم و دور شدن سعیده را نگاه می‌کردیم.سعیده هر چند قدمی که می‌رفت سرش را بر می‌گرداند پشت سرش و نگاهمان می‌کرد،چشم‌های تاتاری خیسش مثل دو تا الماس از دور می‌درخشید.
  • صبا ...


هنوز دلتنگ درخت های نارنج خانه پدر بزرگم،دست هایم کاسه شده اند زیر انحنای نارنجی های دوخته شده به درخت های کودکی.حواسم نیست که چه ماجراهایی را پشت سر گذاشته ام.حواسم نیست و می خواهم هیچ وقت حواسم جمع نشود تا تقسیم شدنم را میان قصه های یکی بود و یکی نابود نبینم.دلتنگ بوته های یاس روییده شده کنار کوچه های اردیبهشتم.آن وقت ها که مادر موهایم را کوتاه می کرد تا لاغری چهره ام توی چشم نزند بعد دامن چهار خانه آبی...بعد عروسک کاموایی که همیشه دست هایش توی جیبش بود...بعد لبخند دوخته شده روی صورتش...از کوچه های اردیبهشت که می گذشتیم، از کنار جویبارهای پا گرفته کنار درختان،از خانه های آجری،عمارت بزرگ کهنه و ترک خورده ای،خودش را نشان میداد.توی باغ ،کنارایوان عمارت، زنی خم شده بود و زمین را جارو میزد.زنی که سیاه پوشیده بود و روسریش را شل زیر گلویش گره زده بود.زنی که برایم شبیه فرشته مرگ بود،کمرش را راست کرد،دست به پیشانی عرق کرده اش کشید و به مادرم که دست های بی رمقش را به دیوار تکیه داده بود گفت:دیر آمدی بانو،پدرمان فوت کرد...

روی زمین نمزده ایوان نشست و گریست.

من چه کردم؟به گمانم پی کاج های افتاده از درخت رفتم.کاج های افتاده توی نهر جاری میان باغ.با بچه های دیگر کاج هایمان را می شمردیم و هر که بیشتر داشت،بهتر بود!نه اینکه مرگ را نفهمم،نه اینکه ندانم پیرمردی که همیشه کنار دستش شمعی روشن بود و خرما در دهانم می گذاشت و موهای کوتاهم را نوازش می کرد،دیگر نیست.نیست شدن را می دانستم،نبودن را می فهمیدم،نشنیدن صدای کسی که رفته است را،اما می خواستم حواسم جمع نباشد.خودم را با میوه های کاج سرگرم کرده بودم که حواسم جمع مرگی که از عمارت مثل پارچه های سیاه بالا می رفت،نباشد.حواسم جمع مرگی که  از میان جمعیت صورت لاغرم را نگاه می کرد،نباشد.حواسم پی چای و نبات و ظرف خرمایی که  میان مهمان ها می چرخید،نباشد.حواسم پی دختر جوان خانه  که اشک هایش مثل پولک روی سرخی گونه هایش می نشست،نباشد...می خواستم حواسم پی گیلاس های آویزان که دست های بچه ها را به سمت خودش می کشید و روی نوک پاهایشان بلندشان می کرد هم، نرود...حواسم را داده بودم به میوه های کاج که از درخت افتاده بودند.حتی وقتی بچه ها رفتند.وقتی همه شان رفتند،با میوه های کاجم خلوت کردم.به بلندی کاج ها خیره می شدم تا ببینم از کدام شاخه شان افتاده اند...و مگر می شد در آن انبوه برگ ها و بلندی ها،زادگاه هر کدام از میوه ها را دید؟!مگر می شد فهمید کدامشان زودتر خودش را در دامان زمین،غلتانده؟!کدامشان دیگری را هل داده و دم گوشش زمزمه کرده که اول تو بعد من؟!میوه های کاج را دوست داشتم و علت دوست داشتنشان ...آن وقت ها هر جای شیراز که می رفتم،کاجی می دیدم،اما بهشت کاج ها دارالرحمه بود.قبرستان پر از درخت های کاج قلم شده بر صفحه آسمان بود.درخت هایی که هیچ کدامشان برایم شبیه دیگری نبود.میوه های بعضی هایشان بزرگ تر و بعضی هایشان ترک خورده تر و باز تر بودند.بعضی هایشان زود رفاقت می کردند و برخی دیر آشنا...اما  جز من کسی این تفاوت ها را نمی دید.گفتم که عاشق میوه های کاج بودم... و عشق قادر است آشنایت کند حتی به تفاوت قرنیه هایی که قرینه اند...درخت های کاج سایه می انداختند روی قبر ها،می دویدم تا انتهای سایه هر درخت که به سایه دیگری می رسید.دامن چهار خانه آبیم را از میوه هایش پر می کردم از میوه های بی طعم و خاصیتش که فقط ترک خورده بودند و شبیه کاج کوچک دیگری بود...

  • صبا ...


آنچه که وامی‌داردم تا بنویسم،انار ترک خورده زندگی است که دانه‌های سرخش را از دانه‌دانه لحظه‌هایم می‌چیند و گاه یاد مرا به صنوبرهای شش‌سالگی می‌برد.به خنکی بی‌خیالی‌های مداوم و ذهن ساده‌ای که فلسفه را نشخوار نمی‌کرد و میان دالان‌های پرپیچ‌وخم استدلال‌های زالو‌صفتانه گیر نمی‌افتاد.آدمی هرقدر که قد می‌کشد،در چیزی گیر می‌افتد.گاهی خودش هم نمی‌داند ضرورت بودنش را  در این لابیرنتی که گیجش می‌کند مدام....یادم به صنوبرهای شش سالگی می‌رود به مدرسه نوسازی که ما اولین بچه‌های مهدش بودیم؛گیج اولین قدم‌های بزرگ شدن و محو پیچک‌های رنگارنگ درودیوارها عاشق بوی خوش پاک‌کن‌های رنگی و عکس های جامدادی،دل باخته سفیدی بی‌نهایت دفتر نقاشی و در این میانه همکلاسی‌ای که لباس‌های اعیانی‌اش پوزخند موحشی بود به سادگی‌های چین خورده دامن‌هایمان.می‌گویند کودکان ظلم را نمی‌دانند.اما من می‌دانم که آدمی از کودکی ظلم را می‌داند،می‌شناسد و می‌تواند اعمال کند.نادیا مصری یکی از آن کودکانی بود که ظلم را خوب می‌دانست.دخترکان را به زیور لباس‌های پر رنگ و لعابش به بردگی می‌آورد با لفاظی‌ها و زیبایی‌اش و گفتن از پدرومادر پزشکی که از فرانسه تا سوئد از انگلیس تا هندوستان در سفر بودند.فاطمه را که کلمه‌هایش لکنت داشت و زینب را که چشم‌هایش ضعیف بود به سخره می‌گرفت تا از کوچک کردنشان،بزرگ شود.زخم زبان خودش و کاسه‌لیس‌هایش به لباس‌های ساده دخترکان،هر روز اشک یکی‌شان را در می‌آورد.نادیا مجموعه‌ای از عقده‌های فروخورده‌ای بود که ترکش‌هایش بچه‌ها را آزار می‌داد.همه برای آنکه در تناسب با او لباس بپوشند،خودشان را به هر آب و آتشی می‌زدند.از جمله من!کودکی بود و اشتیاق بهترین بودن و بی شک می‌دانید که این میل بهترین بودن با آدمی بزرگ می‌شود.خیابان به خیابان زندگی با آدمی می‌آید،سرش را خم می‌کند در برابر کسانی که ارزنی نمی‌ارزد روح و اندیشه‌شان.خاطرم هست آن روزها در به در و کوچه به کوچه،در خانه‌های کوچک حیاط دار با حوض آبی لوزی و شش گوش را می‌زدم و رفقای بچگی را با خبر می‌کردم که صبا یک لباس بی‌نظیر می‌خواهد از همان‌ها که با لباس نادیا مصری دخترک اعیان‌زاده مهد برابری بکند!رفقای کوچک صورتی پوش خاله‌بازی‌ها،رفقای بامرام شلوار‌های زانو ساییده جین پوش با کفش‌های ورنی کهنه‌ای که پاهای لاغرشان را در زمین‌های خاکی فوتبال نگه می‌داشت.رفقای هفت سنگ و لی لی های پر از شر و شور،دوستان بازی‌های گل کوچیکی که گل‌هایش به بزرگی تمام دنیای آن روزهایمان بود،لباس لاجوردی بی نظیری از تلاش کودکانه‌شان  نصیبم شد.آن قدر بی‌نظیر که هنوز پس از گذشت این سالیان در عکس می‌درخشد.لباس عاریتی که به مدد آن دست‌های کوچک به دستم رسید توانست لکنت کلمه‌های فاطمه را بشکند و یکراست جمله‌اش را بگوید:خیلی قشنگ است!.لباس لاجوردی آبی تن به تن میان بچه‌های مهد گشت و همه در هر ساعت نادیای مصری شدند بی نظیرتر و زیباتر..لباس آبی لاجوردی آن روزها می‌خواست نادیای مصری را زمین بزند که... زد!اما مرا هم با حقیقت زیباتری آشنا کرد که زیبایی نادیا به خاطر لباس و تحسینی بود که نثارش می‌کردند و اگر لباسش را می‌گرفتی چیزی در چنته نداشت...این برهنگی در ذهنم در گوشه‌ای از آن جا گرفته و حالا پس از گذشت سالیان از آن روزها، از آن قصه کودکانه‌ای که سرمشق زیبایی داشت،از کنار برهنگی پوشیده شده در واژه‌های آدم های به سیاق نادیا می‌گذرم و دیگر به سبک و سیاق کودکی به برابری نمی روم...می‌گذرم و می‌گذارم که به شعرهای خوش رقصشان دلخوش باشند و گمان ببرند که بر تن اندیشه‌شان لباسی است،بی‌خیال برهنگی که از درزهای زبانشان دارد عیان می‌شود.باید گذشت از اینان و تنها تماشایشان کرد که چگونه با اولین باد و باران حقیقت، رنگ‌هایشان می‌رود و تنها و تنها خودشان،"تنها" بر جا می مانند...

  • صبا ...