روی خط استوا

۱۶ مطلب با موضوع «نگاتیو» ثبت شده است

از دیدن و مرور خاطرات سیر نمیشم...




  • صبا ...


دانشکده جدید ادبیات



ایشون از طاووس های نخبه دانشگاه شهید چمران هستند که عمر تحصیلاتشون در دانشگاه به اندازه یک استاد تمام است!

(طاووس های ساختمان مرکزی)



خوابگاه دختران (حضرت معصومه)


ساختمان کتابخانه و مرکز اسناد



فضای سبز دانشگاه


تصاویر از صفحه اینستاگرام:فقط تو چمران که...@justinchamran

پست مرتبط



  • صبا ...

با همکلاسی ها کتاب به دست، راهرو دانشگاه را طی می کردیم (آخر یکی از مشخصه های دانشجوهای تاریخ کتاب به دست بودن است!)که چشممان افتاد به استاد پیرمان که تپل بود و چشم هایش رنگی بود و خسته خسته راه می رفت،شبیه کشاورزهای مزرعه ذرت.دعوتمان کرد به اتاق کارش.اتاق به هم ریخته،پرونده ها و دفترها و نقشه ها هر کدام یک گوشه ای افتاده بودند،صندلی کج شده  و جا سیگاری مثل بستنی قیفی بالا آمده بود.انگار پیش از ما زلزله ای تمام اتاق را لرزانده بود.شهناز گفت:استاد با اتاقتون چه کار کردید؟!

استاد کیف مشکی اش را که قفلش در رفته بود، لخ لخ کنان به دنبال خودش کشید و روی یکی از صندلی ها ولویش کرد:توان ندارم دخترم.دیروز بستری بودم.

بعد آستینش را کشید بالا تا جای سوزن ها و چسب ها را نشانمان بدهد.مرضیه از بین خرت و پرت ها نقشه زیگورات را پیدا کرد و انگار که غنیمتی جنگی پیدا کرده باشد،زل آن شد.استاد از سال های جوانیش گفت، از پیش از رفتنش به هند که موتوری داشته از اینها که یک صندلی دارند و نمی دانم اسمشان چیست و باهاش ایرانگردی می کرده.آذوقه و چمدانش را توی همان صندلی جا می داده.بعد رفته هند درس خوانده و کار کرده و بیشتر کشورهای دنیا را دیده و اینکه کلی زبان بلد است و به نظرش اسپانیایی جز زبان های راحت است.همینطور که حرف می زد،بچه ها اتاق را مرتب می کردند.کوه سیگارها را توی سطل زباله ساقط کردند.پرونده ها را توی طبقات جا دادند و همزمان با رسیدن استاد به هند،شرق اتاق مرتب شده بود.پنجره ها را باز کردند و چند تایی از بیسکوییت های مانده و نم کشیده روی میز را خوردند تا دل پیرمرد نشکند.

اما آن غنیمتی که مرضیه پیدا کرده بود این بود:

نقشه زیگورات چغازنبیل اولین عبادتگاه ایرانیان،مربوط به دوره عیلامیان که جدا بودن طبقات ساختمان و اینکه روی هم ساخته نشده اند و هر کدام ستونی مجزا از دیگری دارند و تنها نقطه اتصال پلکان است را به خوبی نشان می دهد.

سازه تمام آجری(و البته شاهکار معماری آجری) در شوش خوزستان.برخی وجه تسمیه چغازنبیل را شکل این عبادتگاه می دانند که شبیه یک سبد وارونه است.چغا=تپه،زنبیل=سبد

  • صبا ...

ما آخرین ورودی هایی بودیم که در دانشگاه سه گوش درس خواندیم.روی دیوارش جای تیر هست.می گفتن زمان جنگ دوم جهانی،پایگاه نظامی بوده و در دوران انقلاب و جنگ هم تیر خورده،در مجموع زخمی روزگار بود.خیابانی که منتهی به دانشگاه می شد نزدیک دادگستری بود که سربازهای کشیک مقابل در ورودی اش،مزاحم های همیشگی دخترهای دانشجو بودند.در میدان رو به روی دانشگاه،محکوم به اعدام ها را دار می زدند.

برای رفتن به خوابگاه باید از پل می گذشتیم و اگر ساعت از ۸ شب رد می شد،روی پل گذرمان به مست و پاتیل ها می افتاد.اولین بار که داخل ساختمان می شوید،به خاطر شیوه ساختش،گیج کننده است؛چون همه پله ها به یک جا ختم نمی شود.بعضی کلاس ها روی پشت بام برگزار می شد(که اگر به عکس دقت کنید اتاقک ها را می بینید.)دخترهای سیگاری در پناه  پشت بام دانشکده،سیگار می کشیدند.پشت بام همچنین مامن امنی بود برای دختر و پسرهایی که با هم قراری داشتند.

فضای داخلی اش بی شباهت نبود به مدرسه جادوگری هری پاتر.کتابخانه اش مملو از کتاب های قدیمی و دیدنی بود که موقع جا به جایی به ساختمان جدید دانشکده ادبیات،نیمی از کتاب ها به سرقت رفت.

حیاط دانشکده در میانه ساختمان؛سه حیاط سه ضلعی که پرچین ها و درخت ها حجاب نیمکتی با نیمکت دیگر بود.دانشجوهای رشته های زبان (انگلیسی/فرانسه)،تاریخ،جغرافیا و ادبیات در اینجا درس می خواندند.طراح ساختمان دانشکده جدید ادبیات،خیلی سعی کرد ایده سه گوش را تقلید و پیاده کند،اما عملا موفق نشد.

  • صبا ...

آدم گاهی با خودش غریبه می شود باید کلمه هایی باشد که او را به خودش بشناساند....توی فرودگاه به مقصد جده ساعت ها منتظر ماندیم روی نیمکتهای انتظار از خستگی رها شده بودیم.در آن ساعت شب که چند ساعت به صبح مانده بود حس و حال غریبی حاکم بود.چمدان هایی که مقصد را می دانستند و من که مقصدم را نمی دانستم.آدم گاهی چمدان هایش بسته است مسافر است اما دل به جاده می زند تا راه با خودش ببردش نه اینکه نقشه ای نداشته باشد.نقشه او در بی نقشه گی است!نقشه او در غرق شدن است...گاهی تو پیش از حرکت،رسیده ای وقتی توی فرودگاه انتظار صبح را می کشی و رفتن و نرفتن برایت یکسان است و رسیدن و نرسیدن برایت یکسان است.ساعت سه صبح که می زدم به دل خیابان های مدینه و کاروان را پشت سر می گذاشتم می دویدم تا برسم به تماشای طلوع به خورشیدی که در هر جای کره زمین که می رسد در ابتدای خودش، بارش نورش لطیف است...

به سر در باب الایرانی مسجدالنبی بی اعتنا  نگاه می کردم و از هر دری که دلم می خواست به طرف روضه رضوان می رفتم.یک بار زن سوری دستم را کشید و به عربی گفت که تو ایرانی هستی از اینجا نه!

گفتم محمد وقتی از دینش گفت باب های مختلفی برای ورود به دینش تعیین نکرد.گفت هر که پیشی بگیرد در تقوا زودتر می رسد.زن سوری پیشانی ام را بوسید اشک گوشه چشمش را با روسری سفیدش پاک کرد خودش دستم را گرفت و از میان جمعیت عبورم داد.

می دانی غربت سایه ای است که در تاریکی محض آن قلبت حقایق روشنی را رصد می کند.یادم نمی آید چند صبح را تنهایی تا مسجد النبی رفتم اما هربار دست مسلمانی از یکی از قاره ها دستم را می گرفت و من ایرانی محجور مانده را از میان جمعیت از میان تبعیض از میان نابرابری و از میان اقلیم های دور و نزدیک عبور می داد ومی رساندم به روضه رضوان.قالی های سبز و عطرآگین نزدیک ضریح.یک بار کنار زن مصری او بی مهر و من با مهر اما هر دو با مهر!یک بار کنار زن اروپایی او با چشمان روشن و من با چشمان تاریک اما هر دو با لبخند!یک بار کنار زن پاکستانی من با چادر سفید و او پیچیده در پارچه ای سراسر رنگ...اما هر دو یکرنگ!یک بار با زن آفریقایی من با پوستی روشن او با پوستی تیره اما هر دو برابر!به نماز می ایستادیم.

صبح های زیادی کوچه های تنگ نرسیده به مسجد من و کبوترها را با هم می دیدند.از روضه رضوان که می گذشتم،می رسیدم!هرکسی در هرجای جهان باشد از روضه رضوان که بگذرد،می رسد!

زیر سقف های باز شده مسجد النبی در دایره گنجشک های نشسته روی قالی های سبز دراز می کشیدم و به خواب ابدی می رفتم.هر بار می مردم و دوباره زنده می شدم.مردنی مثل پوست انداختن و زنده شدنی مثل جان دوباره یافتن و این تکرر لذت بخش،پاهای من را زودتر از کاروان های گمشده در بازار ابوسفیان به آنجا می رساند.

گاهی آدم پیش از حرکت رسیده است،گاهی مقصد همان جایی است که نشسته ای.گاهی تو در خود گم شده ای و بیهوده زمین را زیر پاهایت فرسوده می کنی...

  • صبا ...

از مادر نوشتن کار راحتی نیست...برای همین تصمیم گرفتم یک خاطره تعریف کنم و البته پیش از آن سلام و درود می فرستم به چشمان مادرم که روی کلمه های ناقابل من حرکت می کند...

هشت،نه ساله بودم،روی نیمکت اول کنار مریم نشسته بودم و محو چهار تراش فانتزی اش که به تازگی خریده بود،شده بودم.مریم فقط اجازه می داد تماشایشان کنم.نه می گفت که آنها را از کجا خریده و نه حاضر بود هیچ کدامشان را حتی به من بفروشد!اگر دستی نزدیک مدادتراش ها می رفت،تندی می کرد.حس مالکیت و علاقه اش نسبت به مدادتراش هایش از نگاه آن وقت های من،یک خودخواهی غیر قابل بخشش بود.مریم هیچ جوره راضی نمی شد،چهار تراشش را انداخت توی جیب بغلی کیفش و با خوردن زنگ آخر مثل پرنده ای هراسان از دام،از جا پرید و به سمت در پرواز کرد.

از انگشتهایش که سفت تراش ها را چسبیده بود،حرصم گرفته بود و فکر تلافی کردن افتادم.من که در هر صورت صاحبشان نمی شدم،حداقلش می توانستم کامش را تلخ کنم و دل خودم را خنک!

یاد شهلا افتاده بودم،دختر نازدانه ای که در پنج سالگی وقتی از دعوای کودکانه مان فارغ شدیم و روی هم را بوسیدیم و با هم دوباره آشتی شدیم،یک روز دست مادرش را گرفت و در حالی که انگشت اشاره اش را مثل تیری در کمان به سمت من نشانه می رفت،جلو آمد.مادرش دعوای سختی با من کرد و یک قطار از حرف هایی که نمی فهمیدم و معنایش برای پنج سالگی هایم گنگ بود،به زبان آورد.لبخند موذیانه شهلا را میدیدم که در پناه مادر برافروخته اش نگاهم می کرد و اشک های خودم را که یک هو سرازیر شدند.

دوان دوان تا خانه رفتم...

به مریم که گوشه نیمکت نشسته بود و تراش فانتزی و خواستنی اش را به دیوار تکیه داده بود،نگاه کردم و تصمیم گرفتم شهلا بشوم!

یک روز مثل همیشه که مسیر مدرسه تا خانه را می رفتیم با مریم خوشرویی کردم و از در دوستی و مهر در آمدم.متقاعدش کردم که تا دم در خانه مان بیاید که مادرم مدت هاست مشتاق دیدنش است و...از این حرف ها.

مریم ساده دل من،خام شده بود مثل گنجشککی که نداند تا چند دقیقه دیگر به سنگ رها شده از تیر کمانی از شاخه های درخت سقوط می کند.برای آنکه وجدانم را آرام کنم،شهلا را در ذهنم مرور می کردم،ورق می زدم،با خودم زمزمه اش می کردم....

به خانه رسیدیم.دوان دوان تا پیش مادر رفتم،شرح ماجرا دادم.مادر با دقت گوش می کرد،حالات چهره اش تغییری نکرد.دستم را گرفت و آرام جوری که انگار می خواست کسی غیر از ما دونفر نشنود،گفت:پس تراشش را به تو نداد؟!عجب!باید درس خوبی بهش بدیم.تو همین جا منتظر باش و بقیه اش را بسپار به من.

مادر چادرش را روی سرش انداخت،چیزی را پشت آن پنهان کرد و به طرف مریم رفت.من کمین کرده گوش تیز کردم:

سلام مریم جان.خوبی دخترم؟چقدر دوست داشتم ببینمت.صبا چقدر از تو در خانه حرف می زند.شیرینی خانگی دوست داری؟این ها را خودم پخته ام.چند خواهر و برادرید؟پس دو تا خواهر داری،صبا خواهر ندارد.بیشتر وقتها با عروسک هایش حرف می زند.تو عروسک داری؟چند تا؟اسمشان چیست؟یک وقت هایی بیا خانه ما.با صبا زیلو بیندازید توی حیاط بازی کنید.باز هم به من سر بزن مریم گلی.صبر کن به صبا بگویم بیاید تا دم در خانه تان برساندت.

مادر در قاب در ایستاده بود،ظرف خاتم کاری شیرینی خانگی هایش دستش بود و چادرش روی شانه هایش افتاده بود و داشت لبخند می زد:با مریم برو تا دم در  خانه شان و زود برگرد.

ابرو هایم در هم رفته بود،اخم کرده بودم.مادرم پیشانیم را بوسید:اخم نکن،گره می افته.

_چرا باهاش دعوا نکردی؟!

+آدم عاقل دوست هایش را بدست می آره از دست نمیده.نمی خوام تنها بشی.دوستت منتظر...

پکر و گرفته،مریم شاد و خندان را که لپ هایش از شیرینی خانگی مادر ورم کرده بود را تا دم در خانه شان همراهی کردم.شیرینی هایش را که خورد به حرف آمد:چقدر مادرت مهربان است.چقدر شیرینی ها خوشمزه است.تو پارک شهروند رفته ای؟بیا یک بار برویم،همین نزدیکی هاست.از آلوچه های آقا نجات خورده ای؟بیا یک بار برویم آلوچه بخریم بعد برویم پارک.بعد برویم خانه های خرابه کوچه شانزده که لاله های وحشی دارد.آهان راستی صبر کن...

بعد دست برد توی جیب بغلی کیفش،یکی از تراش ها را گذاشت توی دستم:یادگاری

به لبخندی که روی صورت مریم نشسته بود،نگاه کردم.مریم تا سال ها بعد یکی از بهترین و نزدیک ترین دوستان من بود و اگر خانه ما از آن محله جا به جا نمی شد،این دوستی ادامه پیدا می کرد...

... فهمیدم شهلا شدن به آن سادگی ها که من فکر می کردم،نیست...شهلا شدن،شهلا بودن،شهلا ماندن لازمه اش داشتن مادری است که نامهربان باشد.اگر مادرتان قلبی از طلا داشته باشد شما هیچ وقت نمی توانید شهلا بشوید. 

  • صبا ...

"زینت های خود را آشکار نکنند مگر زینت هایی که به طور طبیعی آشکار است. "

***

توی سالن آمفی تئاتر دانشکده علوم منتظر سخنرانی یکی از کاندیداهای نمایندگی مجلس نشسته بودم،دختری کنارم نشست و زیر چشمی به انگشترم نگاه کرد"این زینت محسوب می شه ها"

-انگشتر؟

-بله،انگشتر هم زینت محسوب میشه.تو هم عضو انجمنی؟

-بله

-به نظرم بهتره رعایت بکنی این نکات رو!

-این یادگاری بابا ست،بعدم خیلی ساده است.گمون نمی کنم حرف شما...

چادرش  رو روی سرش صاف کرد و ابروهای باریکش که مثل خلال سیب زمینی بود رو داد بالا و با لب براق از رژ لبش گفت:بهر حال زینت!نمی شه یه بخشی از اسلام رو بگیری یه بخشیش رو نه!


***

صبح روز بعد به حرف هاش در مورد انگشترم فکر می کردم،با خودم گفتم درسته خودش عمل نکرده بود ولی شاید پربیراه هم نمی گفت،هان؟!

انگشتر من یه حلقه طلایی ساده است که دو نیم دایره شکسته خلاف جهت هم روش قرار گرفته،نگین هم نداره و اگر جایی جا بمونه تا کسی خوب بهش دقت نکنه متوجه نمی شه که یک انگشتر!بیشتر شبیه یه نشونه است،یه Sبرعکس،سلیقه باباست و من از همین سادگیش خوشم می آمد که استفاده اش می کردم.صبح روز بعد از بچه های هم اتاقی ام پرسیدم:بچه ها به نظرتون این زینت محسوب می شه؟

همه شون به هم نگاهی کردن و همینطور که یکیشون داشت لباسش رو جا میداد توی کمد،و اون یکی اتو رو می زد به برق،و دیگری بند کفشش رو می بست گفتن:قطعا و یقینا!نچ نچ نچ زینت زینت و زینت زینت!

بله!داشتن دستم مینداختن؛پرسیدن سوال هایی از این دست از دوستانم معمولا با یک همچین واکنش هایی مواجه می شد و پیام مشخص بود:حساس نشو!

خلاصه تا وقتی همه آماده شدیم برای رفتن به دانشگاه همه شون با هم ضرب گرفته بودن که:زینت،زییییینت،زینت،زییییینت.

توی راهروی منتهی به در خروجی،یه دختری مدام با هر بار سر و صدای بچه ها برمی گشت به سمت ما نگاه می کرد.

-زینت،زیییینت،زینت

بالاخره دختر ایستاد،لبخندی زد و گفت:بله

ما(در حالی که متعجب همدیگر رو نگاه می کردیم):زینت؟

-بله.از راهرو که داشتم می آمدم تا اینجا مدام اسمم رو می گفتین.امری داشتین؟

من در حالی که از کادر خارج می شدم:بچه ها دستتون درد نکنه!من جوابم رو گرفتم.دیگه می دونم وقتی می گن زینت منظورشون چیه خخخخخخخ

دوستانم هم در تعقیب من  به سرعت از کادر خارج شدند!:|

  • صبا ...

اون روز یه امتحان سخت داشتم،خودم رو زودتر به دانشگاه رسوندم تا از استرسم کم بشه.توی راهرو منتهی به کلاس یه پسر موفرفری ایستاده بود و داشت با یه دختر گپ می زد.موهای حجیم روی سرش توجهم رو جلب کرد،نگاهی گذرا و بعد پیچیدن به سمت کلاس.روی صندلی که نشستم پسر موفرفری رو توی چارچوب در دیدم که لبخند به لب داشت و به نقطه ای در نزدیکی من نگاه می کرد،انگار آشنایی رو دیده بود و داشت با حالت چهره اش مورد خطاب قرارش میداد.بسته کیک رو باز کردم و مشغول خوردن شدم که احساس کردم نگاهی روم سنگینی می کنه.امین داشت با حالت سوال برانگیزی من و پسر موفرفری رو نگاه می کرد.سرش به سمت من و بعد پسر می چرخید.پسر هم متقابلا نگاه امین و کیک خوردن بی تفاوت من رو!نمی فهمیدم!چرا من باید بدونم پسر با موهای مجعد کیه؟!اعتنا نکردم و مشغول مرور نکات امتحانیم شدم.سرم رو که چند دقیقه بعد بالا آوردم،دیدم پسر موفرفری انگار که بهش برخورده باشه لبخند از روی صورتش محو شد و رفت!به پشت سرم نگاه کردم تا ببینم مقصد نگاهش کجا بوده،ولی کسی پشت سرم نبود!

امتحان به هر سختی که بود،گذشت.بعد از اینکه از سالن امتحان بیرون اومدم دوباره چهره پسر موفرفری رو توی ذهنم مرور کردم:قد کوتاه،موهای فر و حجیم،صورت آکنه ای،چهره رنگ پریده،لباس آستین کوتاه و شلوار پارچه ای....اوه!خدای من این که همون مدرس کلاس فیلم سازی بود!

****

بانو گفت یه کلاس فیلم سازی قراره برگزار بشه،یه آشنایی مختصر!یاد گرفتنش ضرری نداره از هیچی که بهتر.حداقل یه چیزی یاد می گیریم.هستی؟

-هستم!

تو دانشکده کشاورزی کلاس ها برگزار میشد چند جلسه بعد به خاطر پخش یه سری فیلم ها کلاس با محدودیت پخش مواجه شد و مدرس کلاس ذوقش رو از دست داد.منم با شروع ترم برنامه کلاسیم فشرده تر شده بود ودیگه نمی تونستم سر کلاس ها حاضر بشم.این همزمانی نبودنم توی کلاس فیلم سازی و اعمال محدودیت برای پخش فیلم ها،باعث اتفاقاتی شد که....

****

با مرضیه توی اتاق شیشه ای مجاور اتاق انجمن هنر نشسته بودیم.آقای "عین "چند ضربه به شیشه زد و به ساعتش اشاره کرد به معنی:"چند دقیقه وقت دارید؟"

دو دل بودم که باهاش حرف بزنم یا نه،یه جورایی حس چندش آوری بهم می داد،یه جایی از ذهنم حتی حرف زدن با این آدم رو منع می کرد!اما به خودم گفتم بهتره زود قضاوت نکنی!نذار فکر کنه از حرف زدن باهاش می ترسی!چه چیزی تشویقم می کرد به نشون دادن قدرت تا ضعف؟!نمی دونم!بهرحال جانب احتیاط رو گرفتم و به مرضیه سپردم هر پنج دقیقه بیا صدام بزن و بگو:کلاسمون دیر شد!

-باشه برو خیالت راحت.


رو به روی آقای عین نشستم.صندلی اش رو جلو آورد اون قدر که زانو هاش مقابل زانو های من بود.حس کردم می خواد اذیتم کنه.این نمی تونست یه گفت و گوی دوستانه باشه وقتی صندلی اش رو شبیه بازپرس ها جلوی من قرار می ده!

-خب بفرمایید

کمی این پا و اون پا کرد،از روی صندلی اش بلند شد،چند تا ژست سینمایی اومد!دوباره نشست با انگشت هاش بازی کرد،دست برد توی موهاش.

-صبا دیرمون شده،نمیای بریم؟!

-انگار دوستتون عجله دارن!

-منم همینطور!

-اااا خب می دونید که برای کلاس چه مشکلی پیش اومده؟

-نه دقیقا.چون من چند روزی هست که کلاس ها رو نمیام.ولی خب از بچه ها یه چیزایی شنیدم.

دوباره مثه مرغ سر کنده از جاش بلند شد تاب خورد و دوباره نشست.سرش رو کمی نزدیک تر آورد و لحنش رو آروم تر کرد انگار نمی خواست اطرافیانش بشنون که چی داره می گه:نمی دونم چه جوری بگم....نظر شما در مورد اینکه یه زن و مرد همدیگر رو ببوسن ...یا تصویری از تخت و....

و حالم از حرف زدنش بهم خورد!تازه فهمیدم که احساسم بهم دروغ نگفته،واقعا چندش آور بود.سعی کردم خودم رو آروم کنم و هیچ ری اکشنی توی چهره ام دیده نشه.حرصم رو روی انگشترم خالی می کردم،اون رو مدام روی انگشتم حرکت می دادم و توی ذهنم توی مغز خالیش چند تا گلوله مگنوم حروم می کردم!فهمید گند زده!از حرف های تهوع آورش کم کرد و خفه شد!

-چرا اینا رو به من می گید؟!

-باور کنید من فکر نمی کنم که شما خبر برده باشید ولی می گم شاید برای دوستی تعریف کرده باشید و اون...

-من غیر از بانو دوستی ندارم که بخوام از کلاس براش حرف بزنم.شکتون بی مورد!

-صبا دیر شد.نمیای بریم؟

-نه نه به نظرم سو تفاهم شده!ببینید ...

-صبااااا

-چقدرم دوستتون عجله دارن!خب بین دوستانتون کسی نیست که بتونید باهاش صحبت بکنید در مورد...

می خواستم زودتر از دستش خلاص بشم از روی صندلی بلند شدم و همون طور که از اتاق می زدم بیرون گفتم:باشه با دوستام حرف می زنم!

-ممنونم

*****

شاید اگر زندگی دکمه بازگشت داشت دعوت بانو رو برای رفتن به اون کلاس کذایی قبول نمی کردم!

شاید اگر زندگی دکمه بازگشت داشت وقتی آقای عین داشت حرف می زد،یه سیلی می خوابوندم بیخ گوشش تا یاد بگیره چه طور باید حرف بزنه!

شاید اگر...فعلا که این زندگی لعنتی دکمه بازگشت نداره و خاطرات آزار دهنده همیشه یه گوشه ای از ذهنت جا خوش می کنه...

****

چقدر اون روز از اینکه آقای عین رو به خاطر نیاوردم احساس آرامش کردم...آرامش از اینکه نشناختمش!آرامش از اینکه دیگه فرصتی برای حرف زدن با من پیدا نکرد!آرامش از اینکه برگه ای به خاطرات آزار دهنده ام اضافه نشد.

  • صبا ...

استاد عرب زبانی داشتم که خیلی مبادی آداب بود و هیچ کلمه به قول خودش ناشایستی ازش نمی شنیدیم.تنها دو بار خلاف عادتش رفتار کرد یک بار وقتی که گفت:"صدام اون مرتیکه وقتی به ایران حمله کرد..."و یک بار وقتی داشت تخته رو پاک می کرد"دو گروه هستن که آدمای احمقی ان،یکی اونایی که کتاب نمی خرن  و از بقیه قرض می گیرن و احمق تر اونایی که به این آدما کتاب قرض میدن"

وقتی از استاد جلوی همکلاسیم امین تعریف می کردم می گفت:هرچی باشه اون یه عرب!

-با اینکه جز پنج نفر نخبه تو دنیا در رشته خودش؟!

-از نظر من بازم یه عرب!اونا شبیه ما نیستن!علایقشون،فکرشون...اصلا یه جورین!

بر خلاف توصیه استادم یه بار احمق شدم و کتابم رو به شهناز دوستم قرض دادم.کتاب"تهران در بعد از ظهر"نوشته مصطفی مستور.کتاب داغ بود!تازه خریده بودم و خونده بودمش که شهناز بردش و البته گمش کرد!شهناز آدمی نیست که دروغ مصلحتی بگه تا بهش تخفیف بدی اما قضیه رو هم جوری تعریف نمی کنه که احساس کنی پشیمون شده!خیلی راحت گفت:کتابت رو گم کردم.

وقتی این رو گفت تو چهره اش هیچ نشونه ای از پشیمونی دیده نمی شد.

بعد یه خمیازه کشید و سرش رو گذاشت روی میز.من هاج و واج مونده بودم.دوباره سرش رو بلند کرد،عینکش رو روی چشماش صاف کرد،یه لبخند ملیح لج درآر زد:"می دونم عاشق کتابتی،حالا یه کاریش می کنیم!"

امین و شهناز هیچ وقت آبشون با هم در یک جوی نمی رفت،علتش هم تعصب امین به خاطر عرب بودن شهناز بود.

چند روز بعد بالاخره شهناز کتاب رو برام خرید و قبل از اینکه بهم بدش با اصرار اول کتاب یه شعر برام نوشت.

وقتی شعرش رو خوندم بی اختیار زدم زیر خنده.

_چته؟!دیوونه شدی؟!به چی می خندی؟

-هیچی!شعرت خیلی قشنگه.ممنون

اما حالا که نه شهناز هست و نه امین و فقط شماها دارید اینجا رو می خونید،به شما می گم علت خندیدنم اون روز به خاطر چی بود.شعری که شهناز  برای من اول کتاب نوشت و گفت شعر مورد علاقه اش ،همون شعری بود که چند روز قبل امین اول جزوه ام نوشته بود و بعدشم گفته بود:شعر مورد علاقه من!


  • صبا ...

درخت بی شاخه و برگ باغچه،با بارون دیشب دوباره جوونه زد و سبز شد...

زندگی ما هم جوونه می زنه اگه یه شب یه بارون پاییزی خشکی های زمین رو با خودش ببره...

  • صبا ...