روی خط استوا

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غم» ثبت شده است

نامه دیوانه ای را باد به دستانم رساند:"ما در عمق دریا ها بوده ایم/با آغوش کوهستان با سنگ هایش تماس پیدا کرده ایم/از آدم ها سنگ خورده ایم/ما را در هیچ مذهبی راه نداده اند/در های خانه ها را رویمان بسته اند /ما از منظر منطقی ها وندالیم/ناهنجاری داریم/ بیماریم /ما روی شب دست کشیده ایم/در دشت های خیال دویده ایم/ما متوهم هایی هستیم با اعمال شاقه عشق.../کسی نان عاطفه اش را با ما قسمت نمی کند/کسی نگاه لحظه هایش را به ما نمی بخشد/کسی گوشی برای شنیدنمان ندارد/بر تن ما غبار آوارگی است و خستگی قرن ها شنیده نشدن.../ما از سیاست خط خورده ایم به ما حتی سبد کالای تئوری های نوین  هم تعلق نمی گیرد!/ما سرزمین های زیادی را دیده ایم و مردان و زنانشان را عاشق شده ایم و علت عشق گاهی آن بوده است که دست های زنی بوی پِهَن گاو می داده!/با هزاران واژه ناشناخته مردمان اقلیم های دور سخن گفته ایم/ما در کالبد های گونه گونی زیسته ایم و گذاشته ایم که خورشید روی مژه هایمان و پوست های آفتاب سوخته مان با عشوه و تمام قد برقصد/ما قفل خانه ها را شکسته ایم و قلب اندیشه ها را در آغوشمان فشرده ایم!/حالا تن اندیشه هایمان  بوی هرزگی های بی مرز گرفته است..../راستش ما خودمان را مجرم نمی بینیم ما خود دیوانه مان را عمیقا دوست داریم ما هنوز هم بی اسلحه در خیابان قدم می زنیم هنوز با عشق فریاد می زنیم هنوز پاپوش هایمان رنگ خاک دارد.../ما اسلحه نداریم اما هر بار زخمی به خانه هایمان باز می گردیم..../ما آواز های دسته جمعی را حفظیم ولی هیچ کس قصه ما را نمی داند./دیوانه ها در گمنامی می میرند.../"
برایش نوشتم:"من نام هیچ دیوانه ای را در صفحه های تاریخ نخوانده ام.دیوانه ها پادشاه نمی شوند دانشمند نمی شوند دیوانه  ها عاشق می شوند و تا پایان زندگیشان دیوانه می مانند."

 

  • صبا ...

پرده سینما روی تصویر مردی که فریاد می زند،پاره می شود و خیابان مثل ماری از میان پارگی خیز بر می دارد و دراز می کشد روی سر تماشاچیان.تماشاچیان جیغ می زنند و ناخن هایشان را توی پوست چرمی صندلی های قرمز فرو می برند.چنگ می زنند تا  تنشان را از له شدن زیر آسفالت داغ خیابان نجات بدهند.مردی روزنامه وقایع الاتفاقیه را از طرف "حادثه درسینما"یش تا می کند.روزنامه را آتش می زند و سیگارش را روشن می کند.دود سیگار بوی کبریت های سوخته کنار اجاق گاز زنی را می دهد که شیرش روی گاز سر رفته و جنازه خفه شده اش از روی تخت به سمت زمین ولو شده است.صدای ممتد زنگ در خانه اش کلافه ام می کند.کاغذ دست نوشته ام را مچاله می کنم و پرتابش می کنم به سمت کپه کاغذ های به چرک نشسته گوشه اتاق.پیچ رادیو نفتی ام را می چرخانم و صدای تو را از فرکانسی دور می شنوم که برایم شعر می خوانی.نرگس از آشپرخانه فریاد می زند:"گوشت نداریم برنج هایی که صدقه داده اند کهنه است."مرغ های بسته بندی شده با بال های لاغرشان زور می زنند و پلاستیک های دورشان را باز می کنند.لخت و عور جلویم می رقصند.صدای ساتور هوای به مه نشسته اطرافم را عادلانه دو شقه می کند.فریاد می زند:"مرغ هایشان بوی گند می دهند بوی گند می دهند بوی گند می دهند."صدای ساتور تا آشپرخانه می کشدم.دست لرزانم را به دیواره اش تکیه می دهم و نرگس را می بینم که مرغ ها را می اندازد روی تخته گوشت.نصفشان  می کند.فریاد می زند و ساتور را روی گوشت ها فرو می آورد خون روی صورتش می پاشد:"بوی گند می دهد بوی گند"از بوی خون عقم می گیرد می دوم سمت دستشویی و خون بالا می آورم /تکه های روزنامه بالا می آورم/احتکار بالا می آورم/ گرسنگی بالا می آورم./ضعف می کنم می نشینم روی کف سرامیکی توالت.دستم می رود سمت شیر آب،می چرخانمش.آب شره می کند روی سر و صورتم دستانم روی لیزی کف سر می خورند آب بالا می آید دست و پا می زنم آب ها می روند توی دماغم. می روند توی سینوس ها، توی مغزم. دست و پا می زنم تا نجات. آب از سرم بالا می آید. آب از جانم بالا می آید دست و پا می زنم نفسم بند می شود.دارم جرعه جرعه می میرم.کسی صدایم را می شنود؟پرده سینما می افتد و تماشاگران جیغ و کف و هورا می کشند و سالن را با آرامش  ترک می کنند.

  • صبا ...

ما سیندرلا نبودیم که کفش های نقره ای مان جایی جا بماند؛مثل دخترک کبریت فروش کبریت های خیس خورده آرزو هایمان را آتش می زدیم تا در گرمای رویاهایمان زنده بمانیم.زمانه شبیه هیچ کدام از رویاهای ما نبود و نشد...قصه های مادر، ما را در زیر زمین بچه گی هایمان خواب می کرد. یادمان می داد که چه طور دانه های ریز برنج را زیر دندان هایمان بجویم و به پدرمان لبخند بزنیم تا شانه های مردانه اش نلرزد...ما با داشتن یک شب عروسک عاریتی دختر همسایه ،خوشبخت می شدیم...سفره های هفت سین ما همیشه چند سینش کم بود.بغض های ماسیده در گلویمان اجازه نمی داد که به تکرر شادی ها دل ببندیم...زندگی برای ما شبیه بود به توپ پلاستیکی در دامان دخترکی بی دست.و تو چه می دانی جیب خالی و دست های لرزان از گرسنگی چیست؟فقر نوازش نمی کند چنگ می اندازد...



  • صبا ...