روی خط استوا

۴ مطلب با موضوع «داستان های دنباله دار» ثبت شده است

"تابلویی که مشاهده می کنید،تابلو جیغ اثر ادوارد مونک است،تصویر یک زن سرطانی تنها ست که در چهار راه شلوغی جیغ می زند!"
زن چاق عینکش را روی چشمش صاف کرد و پشت میزش نشست.رو به دختران صامت کلاسش چند سرفه کوتاه کرد تا صدایش صاف بشود،بعد گفت:"و این آخرین تابلو حقارت زن بود!"جیغ" کشیدن" ،"نالیدن"،"گریه کردن" ما رو از درجه انسانیت ساقط می کنه!باعث می شه ما نتونیم نهضت رو ادامه بدیم.ما رو جنسیتی  سرخورده،ضعیف و منفعل نشون می ده"از روی صندلی بلند شد عرض کلاس را قدم زد:برای همین من تابلوی "اعدام در سکوت" رو بیشتر دوست دارم دخترکانم.در این تابلو صد زن رو به دار آویختند اما هیچ کدامشان "جیغ" نمی زنند.و این یعنی"شکوه قدرت زن".چونان "انسانی راستین زیستن".حرکتی به سمت "راه روشن آینده".تلویزیون های چند بعدیتون رو خاموش کنید و به ابعاد حرف های من فکر کنید.دوره"زن تنها" به سر آمده.این تابلو رو از دیوار خانه هاتون بردارید و به زن وحشی درونتون اجازه زندگی کردن بدید."زن چاق موقع ادای آخرین جمله اش نعره ای چون شیر زد و دخترکانی از شدت ترس سرهایشان را به سمت عقب بردند و چند تاییشان خودشان را خیس کردند.
زن قصه من نیمکت آخر کلاس نشسته بود ،آرام در گوشه ای با تن لاغرش خزیده بود و با خودکار روی کف دستش نقاشی یک قاصدک را می کشید.زن قصه من آن وقت ها هیچ گمان نمی کرد روزی در جزیره ای تنها بماند.او مثل هر آدم دیگری آینده اش را شلوغ می دید نه از آن چهارراه های شلوغ...نه از آن تنه خوردن ها و افتادن های بی اراده،شلوغ از خوشبختی،پر از عشق و قصه های همه چیز هست و چیزی اگر نیست،حتما چندان مهم نبوده که بخواهد باشد...آینده اش مثل نشستن بر روی حصیری بود در نیمه پاییز که در خنکای عصری  زیر درخت ترنجی برای عشق شماره می انداخت برای لحظه های سرمست از زیستن...زن قصه من در کودکی اش پر از شور زندگی بود...توی نی نی چشم هایش لاله های وحشی قد می کشیدند.برای رفقای کودکی در انتهای کوچه های بن بست قصه جزیره های گمشده در آن سوی اقیانوس ها را تعریف می کرد که با غروب آفتاب در دریا فرو می رفتند و باطلوعش شکفته می شدند و پهنا می گستراندند می خواست  روزی مثل کریستف کلمب فاتحشان بشود... 


ادامه دارد...

*برای خواندن قسمت های پیشین روی برچسب"داستان های دنباله دار"کلیک کنید.

  • صبا ...

بینام قسمت نخست،قسمت دوم

در چمدان را باز کردم،پر از کاغذ های سفید بود.باد بی موقعی وزید و کاغذ ها در هوا پراکنده شدند،وقتی کاغذ ها را در هوا به چنگ می انداختم، گاهی ناگزیر می شدم به چرخشی،از این پیچ و تاب بی اختیار اندام ها،خنده ام گرفته بود.چند باری پیش آمد که کاغذی از انگشتم فرار کرده بود و افتاده بود روی شن های خیس...به هر سختی بود،جمعشان کردم.هواپیمایی در این به شماره افتادن نفس هایم،از بالای سرم رد شد،آن قدر غرق جمع کردن کاغذ ها بودم که "نجات" در آن لحظه برایم بی معنا می نمود...چه قدر خرسندم از اینکه در چمدان جز کاغذ چیزی نیست،جز سفیدی و جز" بی کلمه گی"!این فراموشی اگر چه مرا می ترساند ،حالت خلسه آوری از آسودگی را به جانم می نشاند ...این تضاد دلگیر و نشاط آور که درونم را می کاود،حیرت زده ام کرده.پیری را به خاطر"فراموشی" دوست نداشتم و حالا که در جوانی ام به فراموشی رسیده ام،آن را گونه ای خوشبختی می بینم...اما نه!این کاغذ های کاهی جان می دهند برای کلمه.برای نامه...برای نوشتن...برای خودم را به خاطر آوردن...دلم می خواهد در عمق سفیدیشان چنگ بیندازم و قلب خاطره هایم را به دست بیاورم،این چه حسی است در من که این گونه تشویقم می کند برای به خاطر آوردن؟!انگار شخصیت بی اراده نویسنده ای شده ام که حکم می دهد و من فرمان می برم ...صدای فلش دوربین ها را می شنوم،صدای هیاهوی مردمان شهر را،صدای آژیر های آمبولانس،نور قرمز و چرخانی در سرم چرخ می خورد،نور فلش های دوربین چشمم را می زند،صدای تیک تاک ساعتی ،صدای ترمز یک ماشین،صدای زنگ یک دوچرخه،صدای هم زدن قاشقی در فنجان چای خوری...صداها به ذهنم هجوم می آورند،صدا ها مرا می ترسانند.صدا ها مرا به آشوب می کشند...صدای ممتد دست زدن ها،صدای جیغ کشیدن ها؛انگار در چهارراه یک خیابان ایستاده ام!می ترسم...می ترسم.... می ترسم...از صدای شب،از تاریکی که به جان خیابان چنگ می اندازد،با تمام توانم جیغ می زنم ولی صدایم شنیده نمی شود،انگار در خوابی طولانی گیر افتاده باشم...بر فراز ساختمانی،روی دیواری نقاشی شده باشم،اینجا کجاست؟!من اینجا چه می کنم؟!کی از آن جزیره بیرون آمدم؟!این چهار راه شلوغ وحشتناک که گروه گروه آدم را در پیاده روهایش استفراغ می کند،نمی شناسم!نمی دانم!به خاطر نمی آورم!...دست هایم را روی گوش هایم می گذارم و با تمام توانم جیغ می زنم...جیغ می زنم...جیغ می زنم...
"تابلویی که مشاهده می کنید،تابلو جیغ اثر ادوارد مونک است،تصویر یک زن سرطانی تنها ست که در چهار راه شلوغی جیغ می زند!"

ادامه دارد...

نظراتتان را در بخش تماس با نویسنده درج کنید.


  • صبا ...

قسمت نخست

این روایت می تواند به هزار شکل نوشته شود؛آن زن می تواند در چمدان را باز کند  و درونش لباس های زن دیگری را ببیند؛می تواند در آن عکس های بر جامانده از خودش و آن کسی را که بر او دل سپرده بود،ببیند؛می تواند لبخند ببیند،غم ببیند،دلتنگی ببیند،فراموشی ها را کنار بگذارد و به یاد بیاورد،می تواند در عمق تنهایی اش در جزیره فرو برود و سرگردان بشود و یا نه!خودش را نجات بدهد به هزار ترفند و فکری نو...می تواند چمدان را مملو از کتاب ها ببیند،کتاب هایی که خودش نوشته و یا دوستشان دارد...می تواند چمدان را باز کند و در آن فقط کاغذهای سفید ببیند به اضافه قلمی برای نوشتن...می تواند رد قلمش در تمام سپیدی های کاغذهایش جاری بشود.می تواند با دستخط زنان شاعر قرن های گذشته به معاشقه برود...می تواند چمدانش را پر از گل های خشک و مهره های جدا شده از آویز های پاره شده زنان ببیند یا نه چونان هدایت تکه تکه های زنی را ...یا نه!تکه های خودش را ...این چمدان ها،این بار های اضافه،این خاطرات به دوش کشیده،این غم ها که انگار انگار انگار تمامی ندارند،این به سلاخی کشیدن های پیاپی وجود،این رفتن و برگشتن های  آونگ وار، این مردن های سراسر جان کندن جان کندن...نه !چه بار اضافی ای است این چمدان بر شانه های زن قصه من ...چه بار سنگینی است در "بیهودگی گمگشتگی" آن را در پی خود کشاندن...چه تلخ است که "تنها" بر جا مانده،"بی یار"،" بی دوست"، بی سنگ صبور...چه تصویر حقیقی از انسان شده ...دنیا با همه وسعتش "جزیره"، زن با همه تنهاییش قهرمان قصه ...زن را در "غرب" دیدم،"تنها" بود،زن را در "شرق" دیدم،"تنها" بود...زن را با"مرد" دیدم،"تنها" بود...زن را "تنها" دیدم،"تنها" بود...زن را "انسان " دیدم..."تنها" بود..."انسان" را ورای"زن " دیدم،"تنها" بود...
او را تا جزیره کشاندم"تنها" شد،نه فعل"شد" در کار نیست..."بود"،"تنها بود"،تنها  هست،تنها خواهد ماند...او را بی هم صحبت کردن،"تنها" نکرده بود...او را"خاطرات خاصی" داشتن،"تنها" نکرده بود...آن جبر...آن "جبر بودن" چونان پیله ای او را در بر گرفته بود...مهیب بود، تنها تنها تنها این تنهایی عظیم...زن قصه ام را در سکوت دیدم،خواندم،حرف زدیم ،حرف زد...دوباره مثل همیشه بر آن تپه جزیره نشست و خیره شد،و خیره ماند...گفت:میان این هزاران قصه،قصه من "گم!"گفت:میان این همه "هراس"،ترس من "کوچک"...میان این هزاران "کلمه"،کلمه من"کم" است...میان این همه قصه...زن قصه ام به حرف نمی آید،زن قصه ام گریه نمی کند،زن قصه من "دلداری" نمی خواهد!آدم نمی خواهد،"خاطره" نمی خواهد،"عشق" نمی خواهد،خزیده است...زن قصه ام از چشم هایش"غم " را خواندن را هم نمی خواهد...از سکوتش"تنهایی" اش را به تماشا نشستن نمی خواهد...گفت :در آن سوی هیچ،"هیچ" نیست و این تمام بودنم شده است...
"او" نمی خواهد" و "من" ،"می خواهم"،پس چمدان را باز می کند و در آن کاغذهای سفید می بیند.کاغذهایی که با باد هایی که از سمت دریا می وزند ،به رقص می آیند،زن قصه ام با کاغذ ها در باد می رقصد.با موهای بلندی که روی صورتش شلاق می زند.با دایره خورشید می چرخد،الهه ناشناخته ای است،مردمانی در روزگارانی که هنوز "سلاح"،"شخصیت" پیدا نکرده بود و تن زمین زهدان جوانه ها بود و نه خون آدمیزاد،او را می ستودند،زن قصه من یا الهه صلح بوده است،یا زیبایی،یا عشق،یا شاید هر سه این ها!.حالا هر پرنده ای که از آسمان بگذرد،هر هواپیمایی که در آن اوج کوچک شده باشد،زنی را می بیند که با کاغذ های سفیدش در دایره ای می چرخد،زنی که چیزی به خاطر نمی آورد،دلتنگ نیست و ترس هایش را در چمدان جا نداده است...گزارش های زیادی بعد از آن در روزنامه ها منتشر شد"پری دریایی تنهایی که نی نمی زد، و با آهنگی که نمی شنیدیم در آن اوج ، می رقصید،تنها، در جزیره ای زندگی می کند"."زنی افسون شده،چونان الهه ها بر گرد خدایی که نمی بینیم ،می چرخد!"،"شروع سفرهای توریستی فصلی برای تماشای زن!"،."رو نمایی از تابلو جیک فراند با عنوان"زنی تنها در جزیره"،"تصویب روز "زن تنها" در سال نامه های جدید،در پارلمان،نماینده ای در ضمن سخنرانی اش گفت:"این روز،تنها روز گرامیداشت"زن تنها" نیست،گرامیداشت"زن ها" است!.ما تمهیداتی را تدارک دیده ایم جهت آسایش هر چه بیشتر "تنهایی" زن.در سال آینده پوستر های بیشتری از چرخش او بر محور خورشید در سراسر کشور بر دیوارهای اماکن عمومی خواهیم آویخت،تا یاد او جاودانه بماند!"سخنرانی آن قدر گیرا بود،که همه نمایندگان از جای برخاستند و صدای تشویق حضار سکوت صحن مجلس را آکنده کرد،چونان عطر گل های بهاری که به مشام زن رسید،وقتی تمام کاغذ ها را درون چمدانش  جا داد و از خستگی روی چمدانش نشست و به دریا خیره ماند...


ادامه دارد...

نظراتتان را در بخش"تماس با نویسنده" درج کنید.

  • صبا ...

"بی خاطره گی" پناه بردن به جزیره غیر مسکونی کوچکی است،جایی که نه خاطره ای مرور می شود نه موسیقی برای شنیدن هست و نه آشنایی برای در آغوش کشیدن.روی چمدان کوچک زنانه ای می نشینم و به ساحل نگاه می کنم.به دریای پر تلاطم به شب طوفانی که پشت سر گذاشتم به مسافر هایی که بر تکه پاره چوبی چنگ می انداختند تا خودشان را نجات بدهند.مسافرهایی که غرق شدند و تنها تکه ای از وسایلشان روی آب جاماند.موهایم هنوز مزه شور دریا و خیسی اش را دارد.مثل زنی که زور می زند پری دریایی باشد از دریا خودم را به ساحل کشاندم.اصلا خاطرم نیست چه طور!فقط همین چمدان همراهم بود.احتمالا باید مال من باشد.می توانم بازش کنم و داخلش را نگاه کنم شاید نامه و عکس و کاغذی باشد که بگوید:من کیستم.تمام لباس هایم به تنم چسبیده به انضمام نمک دریا و مرجان های لزج روی آب مانده.احساس می کنم موسیقی ای بی وقفه توی گوش هایم نواخته می شود:صدای بالا و پایین رفتن امواج، صدای مرغان دریایی،صدای باد در نخل های ساحل...تشنه ام و گرسنه اما تاب پی آب گشتن و یا خوراکی بدست آوردن را ندارم.روی شن های خیس می نشینم.دست هایم را زیر خنکیشان فرو می برم.انگشتانم با ماسه ها یکی می شوند.آفتاب تیز و مدام بر پوست روشنم می تابد.کجا هستم؟!کی بر آن کشتی سوار شدم؟!کسی همراهم بود؟!داشتم به کجا می رفتم؟چه شد که یک باره کشتی در دل موج ها وارونه شد؟
ساعت مچی ام را باز می کنم انگار که همین حجم کوچک تنگی دارد خفه ام می کند.می خواهم به گوشه  ای پرتابش کنم اما نمی دانم چرا دلم نمی آید...می گذارمش روی قفسه سینه ام و با تیک تاک نامنظم و شکسته اش ضربان قلبم را موزون می کنم...به گمانم اتصالی باشد میان  من و "او" این دایره کوچکی که می خواهد هر ثانیه که می گذرد حتی اگر خسته را اعلام کند...تا شب چقدر مانده؟ و تا روز بعد؟چه طور می شود از این جزیره رفت؟چه طور می توانم خودم را به یک کشتی برسانم؟اصلا "نجات" معنایی دارد وقتی همه چیز را از یاد برده ام...


+یک داستان دنباله دار است.برای وبلاگ نوشته می شود و این شروع و قسمت نخستین آن...

هنوز نامی برایش نگذاشته ام.پس فعلا با عنوان"بینام" بشناسیدش تا بعد...

+نظراتتان را در باب داستان در بخش"تماس با نویسنده" به اشتراک بگذارید.

  • صبا ...