روی خط استوا

۱۰ مطلب با موضوع «نامه ها» ثبت شده است

گاهی فکر می کنم سهمم از آدمایی که دوستشون دارم لمس یه انگشت کوچیک اون هاست به اندازه ای که باورم بشه وجود دارن...همیشه تصور کردم که اون انگشت کوچیک میل زیادی به دور شدن داره و منم ناگزیرم که رهاش کنم.

ترس بیشتر از اینکه تنهایی رو نشون بده غم رو نشون میده.ترس غم انگیزه.

موقعی که شک می کنیم انگار روی لبه یه پرتگاه ایستادیم به همون اندازه ترسناک و غم انگیزه...من بارها روی این نقطه ایستادم و هیچ وقت کسی نبوده که بخوام بهش بگم تا من رو از ترس اون لحظه دور بکنه.

"راحتم بذار"این راحتی که آدما ازت  می خوان که بدون تو باشن کم کم تنهات می کنه و جرات همدردی رو هم ازت میگیره"من آدم احساساتی نیستم"این جمله وقتی تو گوش آدم زنگ می خوره میشه شبیه یه دست که هلت میده به عقب،کم کم عواطف برات بی اعتبار میشن.جسارت خیلی چیزا رو از دست میدی.ناخودآگاه قدم هایت عقب میره.دیر باور میشی و سخت دل.سنگ دل نه،سخت دل.دل هیچ وقت سنگ نمیشه،قلب همیشه کار خودش رو می کنه.conceal feeling.

احساسات فقط پنهان میشن.پناه میگیرن پشت سر عقل مثل بچه هایی که دیگه تنشون جایی برای کبودی های تازه نداره...

  • صبا ...

آدم دلش یک وقت هایی عشق کهنه می خواهد،دست های رنگ گرفته از توت سیاهی که دیگری برایش چیده، می خواهد،دلش کوچه باغ می خواهد،از همان ها که انتهایش معلوم نیست و توی کارت پستال های قدیمی گوشه اش همان شعر:ای که از کوچه معشوقه ما می گذری...نوشته شده بود.دلش نشستن روی بالکن طبقه سوم و چای نوشیدن توی هوای خواستنی پاییز و سرمای سوزنی و زیر پوستیش را می خواهد.می خواهد حال خودش را خوب بکند به یک چیزهایی چنگ می اندازد.یک نفر را پیدا می کند تا برایش عاشقانه بسراید،یکی را پیدا می کند که کنارش روی نیمکت پارک بنشیند،یکی را پیدا می کند تا توی چشم هایش دنبال عمق و نور و معنا و از این دست چیز ها بگردد!یک شماره ای را توی گوشیش ذخیره می کند به وقت مبادای دلتنگی.اصلا آدم خوشش می آید مدام در حوالی دوست داشتن پرسه بزند،برایش چشمک پرانی بکند!بله قلب آدمی هم از این جلف بازی ها بلد است!دوست دارد کسی زیر گوشش شعر بخواند.کسی از دور اسم کوچکش را بلند صدا بزند.می خواهد یک وقت هایی یکی دیگر را در آغوش بگیرد.از همان بدو تولدش مثل مهرگیاه است می خواهد در دستی و آغوشی پیچ بخورد.ندیده اید بچه ها چه طور سرشان را در شانه های مادرشان فرو می برند؟ندیده اید چه طور نشان میدهند که نباید از مادرم جدایم کنید؟من همینجا جایم خوب است!دلم می خواهد گریه که می کنم سرم توی شانه های لطیفش فرو برود.بچه ها این طورن،آدم بزرگ ها هم همینطورن!از همان نوع هستند در ابعاد بزرگتر.عشق همان مادر است شما هر جا بروید دوباره به آن باز می گردید و به شانه هایش نیازمند می شوید.


*عنوان از حضرت حافظ

  • صبا ...


کجایی خسرو شیرین دهنان؟کم آورده ام، دارند عشق را به سلاخ خانه می برند.در معبری  لیلی را سنگ می زدند به جرم نبخشیدن چشم هایش به رهگذری که مجنون نبود.رودابه مدت هاست که گلوی کبود گیس هایش را تیغ دروغ ها بریده است.آه خسرو شیرین دهنان!بوی دود می دهد عطر دهان دختران نازک دل شهرم.دلم گرفته است،عشق را دارند به سلاخ خانه می فرستند.دارند در خفا،جفا می کنند بر تن نحیفش.حرف هایش را تحریف می کنند،"زیستنش"را زندانی.این چه بزمی است که بزم نیست و رزمی است نابرابر؟کشته اش چه می شود؟شهادت بر چه  بدهد؟بر باد رفته است ....از یاد رفته است...آی آی خسرو شیرین دهنان جگر سوختگانیم که سوختن برایمان اتفاق تازه ای نیست،اما حق بده که کم بیاورم وقتی به نرقصیدن صفورا در بزم شراب مردان می خندند!زلیخا عزیز مصر می شود و یوسف به چاه فراموشی می افتد.دارند عشق را به سلاخ خانه می برند...دارند در خفا شلاقش می زنند بر کوی و برزن نام جعلیش را جار می زنند.لعنت به اتفاقی که نمی افتد!سرنایت را بردار خسرو شیرین دهانان،بدم بر آن،نفس بده زندگی را،آواز کن عشق را .این خمودگی نا گرفته را سیلی بزن،بیدار کن،زندگی ببخش.

  • صبا ...

سلام آشنای دور.از احوالم بخواهی جویا شوی،حال خوبی دارم.نه اینکه گمان بری همه چیز رو به راه است و بالاخره سنگ ها روی سنگ بند شده اند و روزگار به کام  می چرخد.نه حقیقتا عزیز جان...زندگی سخت تر هم شده و فرسودگی ها بیشتر،امید ها ته کشیده تر...اما با این حال،حال خوبی دارم!انگار رودخانه ای در من جریان داشته باشد انگار پرنده ای روی شاخه های درهم فکرم،آرام گرفته باشد.نمی دانم ...شاید هم به قول تو احساس خوشبختی، همان بدبختی درک نشده باشد...یک سرخوشی که در انتهای نتوانستن های پی در پی خودش را نشان می دهد.یک روشنایی در ازدحام تاریکی.نور نوازش گر خلسه آور.دلتنگم عزیز جان و هر چه بیشتر می گذرد دلتنگ تر می شوم...نمی دانم دلتنگ چه یا که؟فقط می دانم دلتنگم و کاسه صبرم لب ایوان زندگی چپ شده...عکس خودم را در  آبگیر کوچک ثانیه میبینم،تصویر موج خورده دلتنگی را.چشم ها و لب کج رفته در قوس موج های ناموزون. دست دلم به دلداری دادن خودش نمی رود.به هجا شمردن صبوری نمی رود.نگاه سرزنش گر خضر را روی صورت موسی  نقاشی می کنم با سر انگشتانی که تماشای قلم را در آغوشش،دوست داشتی و معاشقه اش را با سفیدی کاغذ...باید ها و نباید ها ستون های کاخ داریوش تعقل است که ویرانیش فقط با مستی اسکندر ممکن می شود...نه آن چنان عاقلم که تاب بگیرم بر ستون ها نه آنچنان مست که آتش به خرمن جاودانگی هایمان بزنم...و عشق در این میانه خرامان راه می رود،با گیس های تا کمرگاه تاب خورده با انگشت های کشیده بر قامت دلربایی گندم های طلایی به بوسه خورشید و باران رسیده...با نگاه های هوشیار چشمان سیاه مست و کشیده...کسی دست هایم را پس می زند از نوشتن این سطر ها...کسی می خواهد که تو را از بی تابی هایم خبر نکنم.کسی که شبیه تو است اما به نام من صدایصدایش می زنند!مثل تو می خندد و شبیه من گریه می کند.مثل من راه می رود و شبیه تو نگاه می کند.به من نهیب می زند که دست از نوشتن برای تو بردارم...این کلمه ها گواه انزوای اوست و خزیدنش به گوشه ای...

  • صبا ...


هر کسی برای خلوتش به یک چیزی پناه می‌بره...به چیزی غیر از آدم‌ها...بعضی‌ها به سازشان، بعضی‌ها به بوم نقاشی،بعضی‌ها هم به نوشتن...وقتی آدم به یکی از این‌ها پناه می‌بره،یعنی خسته است،از حرف زدن،از کلنجار رفتن بی‌معنا با کلمه‌ها...اصلن من فکر می‌کنم هنر از همین نقطه شروع شد،وقتی آدم ها از حرف زدن خسته شدند،رفتند سراغ چیزی که در الفبا و غلط های املایی گیر نیفته تا نرود زیر ساطور قضاوت‌ها...کلمه‌ها یک جایی تمام می شوند...شاید به قول تو آن جایی که "من و تو" شروع می‌شویم...من و تو بی‌کلمه،بی‌حرف‌اضافه،بی ادا و اصول های آزاردهنده...آن نقطه فقط من و تو هستیم و آن جمله‌ای که این وقت‌ها می‌گویی:"همان چیزی که من می‌دانم و تو هم می‌دانی...همان که لازم نیست بگم..." و جواب من که همیشه یک لبخند است:"آره می‌دونم...".

دوست داشتم یک ساز داشتم تا باهاش خلوت کنم و انگشت‌هام با تارهایش حرف بزنه و صدای بی‌واژه‌اش توی گوشم بپیچه...دوست داشتم نقاشی یاد می‌گرفتم تا وقتایی که دلم می‌گرفت،رنگش را بهت نشون می‌دادم و می‌گفتم:"نگاه کن من الان این رنگیم!"...یا نقشش می‌زدم:"یک دختر که چهره اش سمت یک جاده است که راهش رو کشیده تا مه،انگشتم رو می‌کشیدم روی رنگ خاکستری و مه رو غلیظ تر می‌کردم تا تو بهتر بفهمی که چقدر ناپیدا است،که چقد چیزی که می‌بینه،گم‌شده ...تاریکِ...بی‌معنا است...و نگاهش رو از تو می‌گرفتم تا چشم‌هاش رو نبینی تا نتوانی فکر بکنی و این بار هم به من بگی:"همان چیزی که تو می دانی همان چیزی که من می فهمم ..."دوست داشتم از تو بنویسم،حرف بزنم،ولی کلمه‌هام وقتی به تو می‌رسند،فرار می‌کنند...سرریز می‌شوند...سرریز؟آره سرریز...می‌دونی سرریزشدن مثل یک کوچه بن‌بست است...مثل گم شدن توی جمعیتی است که همدیگه رو هل می دن...ولی تو من رو می‌شناسی که وقتی سرریز می‌شم یا توی کوچه بن بست گیر می‌افتم،تقلا نمی‌کنم،زانو‌هایم رو تو بغلم می‌گیرم و به دیوار تکیه می‌دهم...منتظر هیچ اتفاقی هم نیستم،فقط در سکوت می‌شینم و نگاه می‌کنم ...حتی آن لحظه به چیزی فکر نمی‌کنم...آن لحظه من فقط یک دست می‌خوام که نشناسمش و از جنس تو باشه و صدایش شبیه صدای تو باشه همان قدر مطمئن،همان قدر خونسرد، که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده... همان قدر از جنس می‌فهمم و می‌فهمی...و چه قدر خوبه که ادامه این دست به شانه‌های تو وصل باشه...وقتایی که تو کوچه بن بستم،تو پیدایت می‌شه و می‌گی:پاشو بریم...به تو که می‌رسم"چرا" ندارم...به تو که می‌رسم"شناسنامه‌ات "مهم نیست...به تو که می‌رسم...به تو که می‌رسم"رسیدم"...دیگر گم نیستم،دیگه مات نیستم،می‌دانم کجایم،حتی اگر وسط بازار ابوسفیان بین پارچه های زرق و برقی و الجمیل الجمیل گیر افتاده باشم...حتی اگر بین فاصله دو چشم‌های کسی،نگاهم خشک شده باشه...حتی اگر مبهوت یک انگشتری سبز باشم...تو که می‌گی "بریم"،از دنیای مات میام بیرون،خط‌ها و جاده‌ها و آدم‌ها و هوا و ساختمان‌ها مهم می‌شه...درجه فشار و گرما و سرما و تب و هذیانم مهم می‌شه...موسیقی و شعر و حتی عدد نسبیت انیشتین،مهم می شه!

تو که بگویی:"پاشو بریم "تمام دنیاهای موازی به هم وصل می شوند....و همه پشت این دنیاها می مانند....همه چیز اینجا منهای تو،شبیه یک اسکله بی کشتی است...شبیه همان ناخدای پیرِ که دلش رو از دریا بریده...شبیه تنگی نفس است بدون اکسیژن...نخند!جدی می‌گم...شبیه یک سینمای خالی است که اپراتورش یادش رفته حلقه فیلم رو بگذاره....تو که نباشی یک چیزی کم است...یک چیزی که توی قفسه کتاب‌هایم نیست،بین هیجان آدم‌های اطرافم نیست،بین سکوت‌های بین دو کلمه نیست...یک چیزی که فقط از جنس تو است...از جنس تو که با صدای لرزانت توی گوشم بگویی:من آدم احساساتی نیستم،تو که می دونی!...و من لبخند بزنم به لرزش صدایت و بگم:آره می دونم....می دونم....
  • صبا ...


نمی‌دانم چرا همیشه فکر کرده‌ام چیزی را گم کرده‌ایم...از سطرهایی که فرار می‌کنند، از"ها" که بر دهانه شیشه می‌دمیم و آستین خشکی که بر تارک شیشه خط می‌اندازد...یک چیزی جا مانده،می‌دانم.نه چیزی شبیه یک دندانه یا حرف یا...نه...یک چیزی از تو نه در من که در برهوت سکوت جا مانده،شبیه سایه هایی که در تاریکی شب به اندازه‌ام،قد می‌کشند...

نمی دانم چرا همیشه فکر کرده ام چیزی را گم کرده ای،چیزی که من نیستم و لباس چهارخانه بر تن ندارد،نمی تواند مثل انگشت‌هایت کنار تار موهایم،به خلسه برود...تو خودت را جایی جا گذاشته ای و در تکه‌های گمشده،به دنبالش می‌گردی...چه دردناک!بگذار قصه را از ته روایت کنم.از همان نقطه‌ای که نویسنده خمیازه اش را کشید و شخصیت‌ها را به حال خود رها کرد و رفت.از همان‌جایی که مطمئن نبودیم کسی با کفش  نقره‌ای خوشبخت بشود.از همان جا که به همه خرس های مهربان شک کردیم،کسی درون ما به دروغ های دنیا خندید و بی آنکه بغضش را بشکند،خفه شد.بعد خواستیم که از قصه بیرون بیاییم،کتاب را بستند...دست های تو زیر تیغ ممیزی خط خورد و نگاه من که به دنبالت آمده بود،چاپ نشد و همه گفتند عیب ویراستاری است...می دانم چیزی را گم کرده‌ایم،و از من تا تو چیزی بیش از دست و نگاه فاصله هست،چیزی به اندازه صد دیوار کاغذی...ما به فصل‌هایمان چسبیده ایم...راستی یادت هست یک بار گفتی یک جایی از زندگی دارد پلاسیده می شود/ته می کشد/می سوزد.کجا؟!

  • صبا ...
نامه دیوانه ای را باد به دستانم رساند:"ما در عمق دریا ها بوده ایم/با آغوش کوهستان با سنگ هایش تماس پیدا کرده ایم/از آدم ها سنگ خورده ایم/ما را در هیچ مذهبی راه نداده اند/در های خانه ها را رویمان بسته اند /ما از منظر منطقی ها وندالیم/ناهنجاری داریم/ بیماریم /ما روی شب دست کشیده ایم/در دشت های خیال دویده ایم/ما متوهم هایی هستیم با اعمال شاقه عشق.../کسی نان عاطفه اش را با ما قسمت نمی کند/کسی نگاه لحظه هایش را به ما نمی بخشد/کسی گوشی برای شنیدنمان ندارد/بر تن ما غبار آوارگی است و خستگی قرن ها شنیده نشدن.../ما از سیاست خط خورده ایم به ما حتی سبد کالای تئوری های نوین  هم تعلق نمی گیرد!/ما سرزمین های زیادی را دیده ایم و مردان و زنانشان را عاشق شده ایم و علت عشق گاهی آن بوده است که دست های زنی بوی پِهَن گاو می داده!/با هزاران واژه ناشناخته مردمان اقلیم های دور سخن گفته ایم/ما در کالبد های گونه گونی زیسته ایم و گذاشته ایم که خورشید روی مژه هایمان و پوست های آفتاب سوخته مان با عشوه و تمام قد برقصد/ما قفل خانه ها را شکسته ایم و قلب اندیشه ها را در آغوشمان فشرده ایم!/حالا تن اندیشه هایمان  بوی هرزگی های بی مرز گرفته است..../راستش ما خودمان را مجرم نمی بینیم ما خود دیوانه مان را عمیقا دوست داریم ما هنوز هم بی اسلحه در خیابان قدم می زنیم هنوز با عشق فریاد می زنیم هنوز پاپوش هایمان رنگ خاک دارد.../ما اسلحه نداریم اما هر بار زخمی به خانه هایمان باز می گردیم..../ما آواز های دسته جمعی را حفظیم ولی هیچ کس قصه ما را نمی داند./دیوانه ها در گمنامی می میرند.../"
برایش نوشتم:"من نام هیچ دیوانه ای را در صفحه های تاریخ نخوانده ام.دیوانه ها پادشاه نمی شوند دانشمند نمی شوند دیوانه  ها عاشق می شوند و تا پایان زندگیشان دیوانه می مانند."

 

  • صبا ...

دست های ما در جست و جوی همدیگر به برهوت تن داده بودند...در نازایی لحظه هایمان،مردن را زیست می کردیم و مثل کودکی هایمان با انگشت های دستانمان به تپش افتادن دنیا را شماره می کردیم...شاید هیچ غروبی به زیبایی این آخرینش نبود که دست های ما در هم قفل شده بود بی آنکه افکار همدیگر را حلاجی کنیم بی آنکه رو در روی هم بایستیم و گلوله های سربی اسلحه های گرممان را به جای دست های گرممان به قلب هایمان هدیه کنیم...شاید هیچ غروبی به زیبایی این آخرینش نبود که در زندان ها را باز کردیم و گذاشتیم هر که در اسارت است طعم آزادی را بچشد طعم به آغوش کشیدن چشم های منتظر پشت میله ها را...شاید هیچ غروبی به زیبایی این آخرینش نبود که تو بالاخره جرات کردی زنگ بزنی و پشت سیم های تلفن نامم را با صدای بلند فریاد بزنی و دیگر در اضطراب هیچ "قضاوتی" له نشویم...که حتی صدای نفس های ثانیه ها را هم می شنیدیم و از لمس صورت خاکی کودک خیابان چندشمان نمی شد؛که همه هفته های رسیدن به آن برایمان یکشنبه بود برای شنیدن ناقوس های کلیسا ها. برایمان جمعه بود برای پرواز کبوترهای سپید بر مناره های مسجد ها.شاید هیچ غروبی به زیبایی این آخرینش نبود که صدای چرخ های دوچرخه ها به جای بوووووووووووق های ممتد توی گوشمان می پیچید همه مان این آخرین روز،"زندگی" را یاد گرفته بودیم و برای مان همه مرزهای سیاست،به سیاهی شب گره خورده بود...ما در طلوع همدیگر،طلوع می کردیم و با صبح های درخشیده در چشم هایمان آشتی.می دانستیم باید همدیگر را ببوسیم می دانستیم کلمه حرمت دارد می دانستیم که اهلی کردن یعنی تو برای من یگانه و من برای تو یگانه...ما آخرین روز را فلسفه شدیم و این روز  را کوک کردیم به همه خاطره های سپید پشت سر گذاشته مان.تن شدیم زنجیره شدیم و جلوی توپ هایی که "عشق" را نشانه رفته بودند،ایستادیم...حالا غروب بود غروب آخرین روزش.و برای نخستین بار همه ما داشتیم "یک جا" را نگاه می کردیم و آسمان در چشم هایمان تخم می گذاشت...همه مان فهمیده بودیم صبح/ظهر/شب یعنی چه؟فهمیده بودیم هر لبخندی یک معنای خاص دارد.دانسته بودیم چقدر احساس گرمای سر کوچک نوزادی روی سینه مان،گرممان می کند...تازه فهمیده بودیم که شعله های آبی بخاری می رقصد و صدای مرغان دریایی زیباست و پاهایمان را نگاه می کردیم تا کفش هایمان مورچه ای را له نکند و در همین لحظه های آخر آن ها هم کنار ما با همان دانه های برنجی که روی پشت ظریفشان حمل می کردند،به غروب نگاه می کردند....به غروب آخرین روز...خورشید غروب کرد شب شد اما دنیا تمام نشد!نه به خاطر آنکه آن شب یلدا بود و ما یک دقیقه بیشتر وقت داشتیم ...نه به خاطر آنکه ساعت ها را جلو کشیده بودند یا عقب برده بودند....نه به خاطر آنکه کسی دستور ادامه دادنش را داده باشد...نه!دنیا ادامه پیدا کرد تا ما بار دیگر 24 ساعت ها را تکرار کنیم تا بار دیگر فراموش کنیم تا بار دیگر یادمان برود که هر لبخندی یک معنای خاص دارد....پایان دنیا دروغ یک سیزده بدر نحس بود تا ما را از پیله های خودمان بیرون بیاورد و با سعدی پروانگی ها پیوند بزند و حالا که معلوممان شده بود،دست هایمان بی اعتنا در هوا چرخیده بود و گفته بود:بی خیال!
و دوباره صدای توپ ها صدای بوق ها صدای جیغ ها....

  • صبا ...

ما سیندرلا نبودیم که کفش های نقره ای مان جایی جا بماند؛مثل دخترک کبریت فروش کبریت های خیس خورده آرزو هایمان را آتش می زدیم تا در گرمای رویاهایمان زنده بمانیم.زمانه شبیه هیچ کدام از رویاهای ما نبود و نشد...قصه های مادر، ما را در زیر زمین بچه گی هایمان خواب می کرد. یادمان می داد که چه طور دانه های ریز برنج را زیر دندان هایمان بجویم و به پدرمان لبخند بزنیم تا شانه های مردانه اش نلرزد...ما با داشتن یک شب عروسک عاریتی دختر همسایه ،خوشبخت می شدیم...سفره های هفت سین ما همیشه چند سینش کم بود.بغض های ماسیده در گلویمان اجازه نمی داد که به تکرر شادی ها دل ببندیم...زندگی برای ما شبیه بود به توپ پلاستیکی در دامان دخترکی بی دست.و تو چه می دانی جیب خالی و دست های لرزان از گرسنگی چیست؟فقر نوازش نمی کند چنگ می اندازد...



  • صبا ...
دست هایم را گرفته ام زیر بوسه های برف که تاب می خورند و می نشینند کف دست هایم و دست ها کف شان اقیانوسی است که ساخته شده برای لمس تمام ماهیان زمین و این راز را نخستین بار تو به من آموختی وقتی صدایم را از پشت تلفن شنیدی و در حیرت واج واجی که گوش هایمان را گرم کرده بود،غرق شده بودی و من این را برایت نگفتم...دست هایم را زیر بارش برف می گیرم و فکر می کنم به همه درخت های کریسمسی که سبز نیست و بابا نوئلی که جیب هایش پاره است...
فکر می کنم به قدم های مردی که روزی تمام کلاس های دانشگاه را اندازه می گرفت و هیچ کلاسی به اندازه قدم هایش نبود...دست هایش را پشت سرش قفل می کرد و می گفت:"ماکیاولی سیاست را از اخلاق جدا می دانست!"من این را برایت نگفتم که جلوی این مرد ایستادم و گفتم!نع!توی ذهن شما یک دیوار است.دیواری که می گوید آدم ها هیچ وقت نمی توانند به اخلاق برسند و استدلالتان تنها سیاست مداران را بر ما گستاخ تر می کند....
دارد برف می بارد،بافت خاکستری ام را روی شانه هایم می اندازم و به دانه های ریز برف که نرسیده به زمین آب می شوند،نگاه می کنم...مرد خندید و گفت:وقتی به سن من رسیدی خواهی دانست که آدم ها به اخلاق روی خوشی نشان نمی دهند!برگه ای از دفترم جدا کردم و روی دسته صندلی که پیش از من خودکار بیکی خط خطی های عمیقی رویش نقش کرده بود،خانه های شطرنجی سیاه و سفیدی را نقاشی کردم.مرد ایستاده بود بالای سرم و می دید که در هر خانه |انسانی| نشسته است که تکیه اش به دیوار سیاه و پاهایش به سمت خانه سفید دراز شده است.مرد خندید، من هم...من این ها را به تو نگفتم .وقتی داشتی از پشت خطوط تلفن برایم از خط اندیشه ای حرف می زدی که گمان می کردی جز تو کسی آن  را نمی تواند بخواند،اقلیم های ناپیدایی که هیچ کس کریستوف کلمبش نشده بود!من این ها را به تو نگفتم،ولی باید می گفتم...بایدمی گفتم که دلم می خواهد یک کریستوف کلمب باشم ولی فقط برای کشف قاره تو!نمی دانم بعدش چه می شنیدم؟مرد ایستاده بود بالای کلاس و داشت روی تخته سفید با ماژیک آبی می نوشت:کشیش ها به مردم می گفتند:اگر مبلغی به ما بپردازید قطعه ای از بهشت را به دست می آورید!..و فرشته ها را با استدلال هایی بر مبنای ماورا اثبات می کردند و مجادله می شد...و من گفتم:مجادله بر سر هیچ!و مرد خندید....و این سرآغاز رنسانس بود!رنسانس من در بدویت حضورت که تو را از ماورای ذهنم حک می کرد و من این ها را به تو نگفتم...نگفتم که اگر ماورایی نباشد،شاید عشقی هم وجود نداشته باشد!چرا که عشق تکه ای از همان ماورا است...من این ها را نگفتم چون دریچه های عقلم با صدای تو یکی یکی بسته می شد و من در تپش نفس هایت،مهمان می شدم در ضیافت افلاطون...حتی وقتی در نفی خدای من حرف می زدی!بیشتر به ماورا،عشق ،تو و خدایم ایمان می آوردم!

 

  • صبا ...