روی خط استوا

۵۸ مطلب با موضوع «نامه ها» ثبت شده است


یه موتور هارلی دویدسون مشکی بود که گوشه یه کاپشن چرم روغنی شفاف روش می افتاد.یه در زنگ زده یه اتاقک مخروبه بود که یه دست بهش تکیه می داد.یه پیرزن بود که چشم هاش یه لبخند زیبا رو می دید.بیست و سه تا کاشی تو راهرو بود که یه جفت کفش روش راه می رفت.یه نیمکت کنار درخت نارون بود که یه نفر روش می نشست.یه پل عابر پیاده بود که یه مسافر منتظر اتوبوس رو روزهای سه شنبه هشت صبح می دید...تو هر روز با موتورت کنار اتاقک خرابه می ایستادی دستت رو به در زنگ زده اش تکیه می دادی از بیست و سه کاشی راهرو می گذشتی به پیرزن سرایداری که راهرو رو جارو می زد،لبخند می زدی،روی نیمکت زیر درخت نارون می نشستی و افعال فرانسویت رو صرف می کردی.ساعت هشت صبح سه شنبه منتظر اتوبوس می ماندی و هیچ وقت آدمی رو که روی پل عابر پیاده می ایستاد و تماشایت می کرد رو نمی دیدی...یه کارت پستال بود که هیچ وقت پست نشد.یه کلمه بود که به صدا نرسید.یه سایه بود که همسایه سایه دیگری نشد.یه دست بود که توی دست هایی که دوستش داشتند،حلقه نشد.یه شعر بود که هیچ وقت برات نخوندم.یه نفس بود که از کاپشن چرمت به ریه ام نرفت...در هوای تو بودم و در حوالی  تو نبودم...در اجزای زندگی منتشر شده بودی و من نمی دانستم تو تمام آن تکه های منتشری یا یک وجود متحد؟!حیران "بودنت"بودم...شعر من بودی،زندگی در هر لحظه اش تو را می سرود و من در به در قافیه هایی که به نظم نمی آمدند...کجایی رهگذر کوچه تنهایی ام؟!

  • صبا ...


دلم تنگ شده برای مستی بهارانی که در کلماتت بود برای نان هایی که برای مرغ عشق ها با دست هایت تکه می کردی.برای خیابانی که روی شانه هایت کش می آمد برای دست هایت که جیب های من را گرم می کرد.یادت می آید ما در زمستان به هم دل بستیم و قلب هایمان را بخار نفس هایمان نشانه کرد.وقتی فهمیدی دلت را باخته ای با لباس نازکی دویده بودی توی خیابان و هر کس از کنارت می گذشت فکر می کرد مجنون شده ای....نمی دانم لیلی هم باید قصه عشق بگوید یا این نجواها فقط برای مجنون است...بی خیال!عشق را از هر طرف که شروع کنی به خودش ختم می شود چه لیلی شیرین زبانی کند چه فرهاد خسروانی،جهان در تلاطم مهرش گرم می شود...و یادت می آید آن وقت ها زندگی همیشه صبح بود،مهربان بود و نارنگی مزه ترش و ملسی داشت.من وقت شکوفه دادن درخت بادام را می دانستم و تو بی مراعات دوستم داشتی.آن وقت ها عشق جوانه سبزی بود که با نسیم های گاه و بیگاه خوش رقصی می کرد،  گذشت و بلند شد ...گذشت و تنه اش تنومند تر شد....حالا سال دارد سایه دارد میوه دارد طعم دارد شاخه دارد و از همه این ها بهتر:ریشه دارد...چه فرقی می کند طعم شاه توت هایی که برایم چیدی را بدهد یا عطر بهار نارنج هایی که بین گیسوانم جا خوش کرده بودند ،وقتی که از هر طرف که بخوانیش با سر انگشت های تو  آغاز می شود ای ضمیر غایب همیشگی ام...

"نگاهم که می کند می خواهم آب شوم ،به زمین بروم ،در تنش جاری شوم چون بخشی از حیات یک درخت باشم ..."

تکه ای جا مانده از"او"



  

  • صبا ...


زنی در من زندگی می کند که غروب های دلتنگی را می شناسد و در انتهای خیابان فراموشی دلبسته پنجره های بسته خانه اش است.زنی با گوش واره هایی ظریف و چهره ای مات که اهمیتی به چروک دامنش نمی دهد.زنی در آستانه چهل سالگی که ذهنش بارور هیچ کلمه عاشقانه ای نیست و لبخند مونالیزایش را به دختران جوان و شادی که از کنارش می گذرند،می بخشد.یک سبد حصیری همیشه خالی از خریدهایش را توی دستانش جا به جا می کند.روی نیمکت های تازه رنگ شده انگشت می کشد و زیر سایه درخت های بلوط می نشیند و با چشمان قهوه ای اش جهانی که نیست را تماشا می کند.زنی که چروکیدگی زیر چشم هایش آزارش نمی دهد و از راه رفتن روی جدول های خیابان ها لذت می برد.

در من زندگی می کند زنی که دیگر انتظار نمی کشد و دلش می خواهد به اندازه هزار سال سکوت کند.



  • صبا ...

تهران هم به پایان رسید.با خیابان های کش دار و ترافیک های روان و روانیش.با آدم های یقه دیپلمات لبخند به لب اما...قدم هایی که خلاف جهت حرف هایشان برداشته می شود.تهران تمام شد نه آنکه گذرم نیفتد که گره خورده سرنوشتم به ناگزیر به این شهری که دوستش ندارم...نداشته ام هیچ وقت.از همان اولین باری که من را توی یک پاترول جلوی یک برج جا گذاشتند و بعد توی آسانسور ساختمان طویلی گم شده بودم بین خروار خروار آدمی که سوار و پیاده می شدند.از همان دفعه ای که دود سیاهش نفسم را تنگ کرده بود و علی می گفت چیزی نیست داریم از تهران می زنیم بیرون تهران دارد تمام می شود و بعد شمال...دریا شروع می شود و من با چشم های خسته ام می دیدم که تهران دارد توی دود غرق می شود

بچه که بودم تهران خانه آیه بود،تماشای کارتون برادران لهستانی بود توی یک آپارتمان کوچک که نمای بیرونیش ذغالی بود و پنجره هایش ابعاد آسمان را کوچک می کرد.

توی دلم یک کرور زن چارقد به کمر بسته کنار رکن آباد رخت می شویند،توی سرم جارچی های شاه عباس روی طاق های سی و سه پل هوار می کشند.یک نخل نیست که تن خسته ام را تکیه گاه باشد یک مناره خشتی فیروزه ای ندارد که چشم هایم را نوازش بدهد.

تهران تمام شد اما تداوم دارد در من کرختی و سیاهی و شلوغیش...


  • صبا ...

آقای شماره یک با آرامش و مکث های طولانی حرف می زد برعکس من که شتاب زده و کمی هراسان بودم.هراسان؟توی ذهنم فکر می کردم احتمالا او هم باید آدم مهمی باشد.تا زمانی که چیزی از دسترست دور است هر کسی را که به آن دسترسی دارد مهم می پنداری:سوال دیگه ای ندارید؟

آقای شماره یک پرسید،به سختی صدایم از حنجره ام درآمد:نه!

به نظرم رسید آقای شماره یک کت مشکی تنش است ایستاده به سمت تلفن،خودش را کمی کج کرده و دست دیگرش  لبه میز مثل یک اهرم نگهش داشته تا برج پیزای قامتش در آن حالت را بی حرکت نگه دارد و احتمالا بعد از اینکه گفته:سوالی ندارید؟ و قطع کرده مثل یک خط کش متحرک به آن سمت اتاق کارش رفته در حالی که نور مستقیم خورشید در میانه راه روی قسمت شانه راستش و سمت چپ کتش شکسته شده.

آقای شماره دو کاملا ریلکس و آماده بود.می توانستی او را با یک ظاهر نه چندان مرتب هم تصور کنی چیزی در حد نقش معلمی که رابین ویلیامز در انجمن شاعران مرده بازی کرد.کم مو و چاق به نظر می رسید.وقتی داشت حرف می زد یک چیزی هم می جوید احتمالا داشت از یک چهار راه شلوغ عبور می کرد صدای بوق ممتد ماشین ها،گردش سرش به سمت چپ و راست.جا دادن گوشیش بین سر و شانه و جا به جا کردن پرونده ها از بغلی به بغل دیگر:خب اصلا می دونی تیتر اخبار امروز چیه؟

بعد انگار که یک صفحه روزنامه با همه ابعادش در مقابل خودش داشته باشد،تیترها را شمرد:این ها اتفاقات امروز دنیاست!

اوه خدای من!او یک بیست و سی متحرک بود و کمی که گذشت به تحلیل های ساعت بیست و دو هم رسید.

تلفن را که قطع کردم با خودم فکر کردم چقدر قادرم دنیایم را شلوغ کنم یا دنیا را شلوغ کنم؟!

  • صبا ...

غم چه شکلی؟می شه یه نامه عاشقانه برام بنویسی،بعد پستش بکنی؟می شه کارت پستال آبی که بین صفحه های صدسال تنهایی گذاشتم،هم پست بکنی؟

تو می دونی غم چه شکلی؟شبیه مژگان وقتی موهاش رو رنگ می کنه،غمش رو نمی تونه رنگ کنه.با هم کنتراست دارن،غمش تو چشم می زنه.

با تعجب نگام می کنه:نامه عاشقانه؟!واقعا این رو می خوای؟!

_لطفا خیلی رمانتیک و سوزناک جوری که شنونده ها متاثر بشن.فکر کنند به غیر از تو هیچ عاشقی تو دنیا وجود نداره.

_مگه قراره کسی بشنوه؟

_آره!همه.مگه نمیبینی ته دنیاست.آدما به ته دنیا که می رسن دیگه نباید چیزی رو مخفی کنن.ته همه قصه ها اینجوریه.همه چیز در انتها فاش می شه.

_به نظرم تب کردی.هذیان می گی.

_به نظرم تو مصلحت گیر کردی.سیاست می گی!

تو اصلا می دونی غم چه شکلیه؟

_همه قصه ها ته ندارن.

-چیزی که ته نداره باید بره سطل آشغال.مثل فنجونی که ته نداره،دیگه نمیشه ازش استفاده کرد.

_الان استفاده می کنن.به عنوان وسیله تزیینی .خیلی هم یونیک

_برای همین می گم آخر دنیاست.آدما از فنجونی که ته نداره خجالت نمی کشن اما از نامه عاشقانه خجالت می کشن.

......

......

........

_خودخواه!لااقل می ذاشتی منم یه جمله بگم،بعد پست رو تموم می کردی!

_تو اصلا می دونی غم چه شکلی؟!نمی دونی که!

  • صبا ...

یک سری از نوشته های قدیمی من هستند که نامشون رو گذاشتم:ترنج نامه.مربوط به دوران غلیان احساسات و تعلق خاطر و...که الان خوندنشون موجبات خنده و شرمساری ام رو فراهم می کنه ولی خب بهرحال اگر چه از این بخش وجودی ام مدت هاست فاصله گرفتم اما این ها رو به عنوان بخشی از خاطراتم و شخصیتم دوست دارم و برخی جمله هاش هنوز هم برام دوست داشتنی هستند.

وجه تسمیه ترنج معشوق و علت انتخابش این بود که اشاره ای داشتم به مهمانی ترنج که زنان به جمال حضرت یوسف (ع)خودشون رو می بازند و دست هاشون رو زخمی می کنند.به گمان من یک زن بوده که خودش رو نباخته و طعم ترنج رو چشیده و او هم زن عاشقی بود که عزیز بودن مهرش رو با جمال یوسف معاوضه نکرده.

ترنج به میوه عرفا هم تعبیر میشه و در مجموع یک میوه عاشقانه است:)

  • صبا ...

ای ستون کسی که ستونی ندارد


ای سند کسی که سندی ندارد


ای ذخیره آن که ذخیره ای ندارد


ای پناه آن که پناهی ندارد


ای افتخار کسی که افتخاری ندارد


ای عزت کسی که عزتی ندارد


ای کمک کسی که کمکی ندارد


ای انیس کسی که انیسی ندارد


ای امان کسی که امانی ندارد


جوشن کبیر

  • صبا ...

یک جایی از ماجرا هستم که نمی دونم حق شادی کردن دارم یا نه!یک جای برزخی از ماجراست...مثل موندن این سر رودخانه و انتظار یه کلک چوبی رو کشیدن...

البته مثل همیشه یک کلک خالی،بی پارو و آدمی که هدایتش بکنه.پارو رو خودم باید بسازم،هدایتش هم دست خودم...

اون ور رودخانه منظره های زیبایی دیده میشه،رفیق قدیمی ام داره برام دست تکون می ده اگرچه تو پیغام هایی که برام با کبوتر نامه بر فرستاده،گفته که اون سر رودخانه جنگ!و همچین دل خوش نکنم به اینکه وقتی برسم این سر،رویاهام جون می گیره و از این حرفا...خب البته خوش خیالی برای من تو پانزده سالگیم ته کشید و توی بیست و شش سالگیم هیچ اثری ازش برجا نموند.جام سرنوشت ما رو یکی بی هوا تا ته سر کشیده بود.گلایه نیست بیشتر تعریف روزهایی که رفته...

رفیق وعده می ده به روزهای باهم بودن به روزهای خوب آینده و من فکر می کنم خوب یعنی چی؟!

اینجایی که ایستادم زندگی بعد از یک کشتار تو دهکده بالایی...من تونستم زنده بمونم،میل زیادی ام به بقا،ماندگارم کرد وگرنه یکی از هزارتا گلوله ای که داشت تو اون هیاهو ها و قیل و قالها هدر می رفت، می تونست از پا درم بیاره،اما به قول سرهنگ  آئورلیانو من سخت جون تر از این حرفام...

  • صبا ...

شاید ابتدا انسان به مرز اندیشید

و آن گاه مرزها انسان ها را ساختند

آفریده ی مرزها،


ارتش،پلیس و مرزبانانند .

آفریده ی مرزها گمرک است و پاسپورت

اما خدا را شکر !

پیوندهای ناپیدا وجود دارند

پیوندهایی که عبور می کنند

از سیم های خاردار

و می آمیزند عشق را به عشق

دلتنگی را به دلتنگی.


یوگنی یوفتوشنکو


پیوست شد به این نوشته قدیمی

  • صبا ...