روی خط استوا

۲۹ مطلب با موضوع «پاره یاد داشت ها» ثبت شده است

اول:یک سری از خاطراتم  از دفتر ذهنم پاره شده،انگار که هیچ وقت نبودن،پیش و پسش رو به خاطر میارم اما خود واقعه رو نه!مثل توده ای از مه:غلیظ،سرد و دور و گنگ...

دوم:دنیا جوری شده که دیگه آدم خوب و بد نداریم،قصه گوی خوب و بد داریم

سوم:نمی دونم "دوم"از من یا جایی خوندم...گاهی در مواجه با بعضی جملاتم دچار این تردید میشم

چهارم:متوجه شدید که روی خط استوا کم کم داره تموم میشه؟برا من که تمام شده.این نوشته های از این به بعد هم بذارید به حساب تیتراژ پایانی.احتمالا دیگه متن جدی اینجا نوشته نشه.وقتش رسیده که فصل دیگه ای ورق بخوره...


اضافه شد:برای خلاصه نویسی کتاب قصه نویسی رضا براهنی برای اینکه بدقول نشم حتما پیش از رفتن آدرس وبلاگی رو که به همین منظور راه انداختم بهتون میدم که می تونید خلاصه هایی که می نویسم رو اونجا بخونید.


  • صبا ...

داشتم فکر می کردم تا به حال هیچ کسی برای من شعری نگفته هیچ کسی در مورد من چیزی ننوشته.منظورم متن عاشقانه نیست.مثلا من تا الان درمورد خیلی از آدم های زندگیم نوشتم توصیفشون کردم.داستانشون رو نوشتم براشون هم خوندم...اما این اتفاق متقابلا برای من نیفتاده.حتی تا حالا کسی برای من کتابم نخونده!همش من برای بقیه کتاب خوندم.مادرم بهم می گه:رادیوی خونه:|

امیدوارم این احساس من رو پای خودخواهی نگذارید.اما واقعا دوست دارم برام کتاب بخونن...یا یکی داستانم رو بنویسه...مثل نقاشی که دوست داره یه بار خودش رو در  تابلوی نقاشی به قلم  دیگری ببینه...

یک دوستی داشتم که می گفت:هیچ وقت فکرهات رو با صدای بلند نگو.

من خیلی وقت که دیگه باهاش دوست نیستم.

  • صبا ...

امروز ناگزیر شدم برای یاد گرفتن مسیر رفت و برگشت به مکانی،شش تا اتوبوس سوار و پیاده بشم که حدود چهار ساعت طول کشید و در تمام این مدت در هوای گرم و تب کرده یزد.پیشتر ها که از خانه بیرون می رفتم یا ماشین بود یا مسافت کوتاه و این اولین بار بود که چنین مسافتی را طی طریق می نمودیم:))

خلاصه پنجر شده،مثل بستنی که آب شده رسیدم خونه.از ظهر خانواده هر چی عرق شاتره و آب پرتقال و خنکیجات!!!(از این ترکیبهای الابختکی)به خوردم دادند،افاقه نکرده.هرچی قرص استامینوفن هم می خورم سردرد همچنان پابرجاست.یعنی اینقدری که این مقاومت می کنه اگر سربازان آلمانی در استالینگراد استقامت به خرج می دادن،الان نتیجه جنگ جهانی یک چیز دیگری بود:))

خلاصه شنیده ها و پچ پچ ها حاکی از آن است که تصمیم دارن برای این مسیر برایم سرویس بگیرن(جا داره در اینجا یادی بکنیم از سرویس های مدرسه،چهل و هشتا می ریختیم تو یه مینی بوس می لهیدیم و غر می زدیم تا می رسیدیم!).

الان احساس خود سوسول پنداری بهم دست داده:))

یک بار در پانزده سالگی هم تو یک اردوی دانش آموزی گرمازده شدم و کارم به بیمارستان و سرم و ...کشید،به همین خاطر متاسفانه خوش سابقه نیستم در این زمینه:|

+یاد یکی از  نوشته های قدیمیم در مورد باغ صفا افتادم.


  • صبا ...

+گاهی تصور می کنی با یک نفر حرف می زنی و از آن به بعد تنهاییت تمام می شود،اما بعد می فهمی بودن با او تنهاییت را بزرگ تر می کند.

+یک سال را صرف ساختن می کنی و درست وقتی فقط یک قدم به خط پایان مانده،همه چیز از دست می رود آن هم به مسخره ترین شکل ممکن!مثل شوک می ماند.انگار که هیچ اتفاق خوبی قرار نیست بیفتد.

+اینکه اتفاقات خوب برای تو نمی افتد و عده ای بدون اطلاع از زندگیت تصور یک روزگار با شکوه را برایت دارند و بر اساس تصورشان افترا می زنند،بخش مزخرف آن روی ماجراست.

+هنوز هم شهناز شگفت زده ام می کند!گاهی در بدترین شرایط دوست هایی که نه تنها به دلداری دادنت اکتفا نمی کنند بلکه بلند می شوند و برای تو می دوند آن هم بدون اینکه ازشان بخواهی یا توقعی داشته باشی،یک معنا بیشتر ندارد:هنوز آدم خوشبختی هستی!

من خوشبختم چون شهناز را دارم و تقریبا بیشتر دوستانم چنین ویژگی را دارند...

در همه آنها  این مشخصه ها ثابت است:

۱.آنقدر تعصب نشان می دهند برای آنکه  راستش را بیان کنند که شنونده دعا می کند ای کاش یک وقت هایی برای دلخوشی هم که شده دروغ بگویند،برای همین دوستان من اغلب جز افرادی هستند که برخی ممکن است ازشان  فاصله بگیرند ولی من کماکان از صداقتشان لذت می برم.

۲.با جان و دل وفادارند

۳.باهوش هستند،اغلب مشغول تحصیل در رشته هایی خاص یا نویسنده مقالات علمی،پژوهشی

+اما داشتن دوستان خوب هم دلیل نمی شود که یک وقت هایی احساس تنهایی نکنی،چون قرار نیست آنها بار تمام زندگی تو را بر دوش بکشند،نه شرط انصاف است نه واقعیت این اجازه را می دهد،یک وقت هایی باید تنها باشی و تنها جلو بروی...

+چند وقت پیش که در یک شرایط ناگزیری از کسی کمک خواستم و نه تنها دریغ شد که کوهی از منت را روی شانه هایم  گذاشت ،فهمیدم در شناخت غریبه ها،دوستانم را معیار قرار داده ام  و گاهی زیادی خوشبین بوده ام.

+گاهی که امکانات دنیای واقعی قادر نبوده بهم کمک بکند از دوستان دنیای مجازیم کمک خواسته ام،تعداد کسانی که اینجا کمکم کردند خیلی بیش از تصورم بوده!جا دارد به خاطر کمک هایی که در این چند روزه به من کردند ازشان صمیمانه سپاسگزاری کنم.

مخصوصا از آنای خیابان وانیلا،مجید صدر و شاهزاده شب عزیز به خاطر همراهی و همیاری های صادقانه شان



پ.ن:از شهناز پیشترها اینجا و اینجا نوشته ام.

پاره یادداشت ها،مجموعه نوشته های پراکنده ای است در شرح احوالات نویسنده

  • صبا ...

یک جایی از ماجرا هستم که نمی دونم حق شادی کردن دارم یا نه!یک جای برزخی از ماجراست...مثل موندن این سر رودخانه و انتظار یه کلک چوبی رو کشیدن...

البته مثل همیشه یک کلک خالی،بی پارو و آدمی که هدایتش بکنه.پارو رو خودم باید بسازم،هدایتش هم دست خودم...

اون ور رودخانه منظره های زیبایی دیده میشه،رفیق قدیمی ام داره برام دست تکون می ده اگرچه تو پیغام هایی که برام با کبوتر نامه بر فرستاده،گفته که اون سر رودخانه جنگ!و همچین دل خوش نکنم به اینکه وقتی برسم این سر،رویاهام جون می گیره و از این حرفا...خب البته خوش خیالی برای من تو پانزده سالگیم ته کشید و توی بیست و شش سالگیم هیچ اثری ازش برجا نموند.جام سرنوشت ما رو یکی بی هوا تا ته سر کشیده بود.گلایه نیست بیشتر تعریف روزهایی که رفته...

رفیق وعده می ده به روزهای باهم بودن به روزهای خوب آینده و من فکر می کنم خوب یعنی چی؟!

اینجایی که ایستادم زندگی بعد از یک کشتار تو دهکده بالایی...من تونستم زنده بمونم،میل زیادی ام به بقا،ماندگارم کرد وگرنه یکی از هزارتا گلوله ای که داشت تو اون هیاهو ها و قیل و قالها هدر می رفت، می تونست از پا درم بیاره،اما به قول سرهنگ  آئورلیانو من سخت جون تر از این حرفام...

  • صبا ...

تیتر زده بود چهل و شش میلیون نفر از بردگی مدرن رنج می برند.من به این عدد مشکوکم...

بگذریم.عشق رو سه جور تعریف می کنم.یکیش زمانی که دنیا در دو نفر یعنی تو و او خلاصه می شه.دومیش زمانی که سعی می کنی برای دیگری خلقش بکنی و سومیش وقتی که به این نتیجه می رسی بایستی کوله پشتی ات رو ببندی و به سمت کوه های سفید حرکت بکنی.همون جایی که تو داستان کریستوفر برای رهایی مغز از کنترل سه پایه ها می رفتند.اینجای داستان خیلی شبیه داستان خداحافظ گری کوپر رومن گاری ولی از آن جایی که داستان کریستوفر قدیمی تر،شاید گاری از کریستوفر متاثر باشه اما عکسش صادق نیست.

تو داستان کوه های سفید چند نفر از شهر به سمت کوه های سفید می رن تا رها بشن...من فکر می کنم این نوع سوم عشق،اینکه کوله پشتی ات رو ببندی و بری سمت قله کوه های سفید از زمانی که حرکت می کنی،عاشقی و حتی اگر نرسی،رها شدی.

  • صبا ...


این چیست؟پنبه حلاجی شده ست؟تکه های بستنی روی دامن آبی دخترکی است؟

ابر است در آسمان که پاره پاره شده است!

تا حالا نمایشگاه عکس از آسمان ندیدم،هرچی دیدم از بچه های دست فروش و مردم درمانده تو خیابون بوده!عکس هایی که عکاس هاش جایزه می گیرن ولی اوضاع خیابون ها همونه که بود:)))

این روزا هم که متاسفانه دیگه همه چیز مد شده!تکرار و تکرار و تکرار!همه نسخه و زیراکس هم دیگه!نه ابتکاری نه خلاقیتی!نه فکر تازه ای نه حرکتی نه جنبشی.حتی همین انتقاد کردن هم مد شده،اون قدر که آدم موذب می شه حرفی بزنه:))

راستی چرا عکاس ها موضوع عکس رو چیزی غیر از اجتماع انتخاب نمی کنن؟!مثلا همین آسمان!خیلی موضوع خوبیه!اگر در ساعتای مختلف از روز تماشایش بکنید کلی مناظر خاص و بدیع می بینید!این جمله"آسمان همه جا یه شکله"جمله غلطی است!آسمون هرجایی یه رنگیه:))

پ.ن:حالا یکی می ره پست می زنه:نه کم مشکلات داریم بعضیاااا می گن عکس از آسمون بگیریم!

من:|

خلاصه اینکه من آسمون رو خیلی دوست دارم و مصداق بارز "سر به هوا"هستم:)))

  • صبا ...

بعد از چند وقت که از خونه بر می گشتیم خوابگاه بچه ها پیام می دادن:"بازگشت سلحشورانه بانو لیسانسه به آغوش خوابگاه!"وقتی با همشهری ها برمی گشتیم خونه به شهر با تعجب نگاه می کردیم"ااا چه قدر تغییر کرده!دفعه قبلی این آقاهه تو خیابون نبود،نه؟!این ساختمون بودش؟"بقیه مسافرها زیر چشمی نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون می انداختن و...وااای پسرای دانشجویی که از بخت بد صندلی جلویی یا پشت سری بودن...از اول سفر وراجی می کردن و بلند بلند در مورد توانایی های ریز و درشتشون حرف می زدن!من و سحابی به هم نگاه می کردیم و هندزفری رو فرو می کردیم تو گوشامون و تا انتهای سفر در وضعیت play list!

سکوت شب های خوابگاه با صدای ساز ناکوک  دخترایی که موسیقی تمرین می کردن می شکست...اغلب تو فضای سرسبز و اگه این میونه یک نفر سازش کوک بود دور و ورش شلوغ می شد.مجاور ساختمون ما یک پادگان بود.بعضی دخترا با تاپ و شلوارک و...تو حیاط خوابگاه راه می رفتن و برای سربازای شیفت شب دست تکون می دادن.می شد حدس زد توی پادگان روی شیفت شب دعوا هم بشه حتی!می گفتن چند تا از سربازا که می خواستن فرار کنن از روی دیوار پادگان می پریدن تو خوابگاه و دخترا کمکشون می کردن برای فرار کردن!تو هر اتاقی یک گوشی بود برای تماس توی خوابگاه اما گاهی از بیرون هم(نمی دونم به چه شیوه ای! )پسرا زنگ می زدن و مزاحم می شدن.یک بار که تلفن خوابگاه زنگ خورد سحابی جواب داد.شرح مکالمه:

-الو

+الو بفرمایید

-اصغر سبزی فروش؟

سحابی گوشی رو از گوشش جدا کرد و به دهانه اش با تعجب نگاه کرد عینکش رو روی چشمش صاف کرد:نه جناب اشتباه گرفتین!

-مگه تو سحابی نیستی؟

+!!!!(گذاشتن گوشی)

رو به ما:از کجا اسم من رو می دونست؟!

ما(در وضعیت آتیش سوزوندن):حالا این اصغر سبزی فروش کیه؟

خوش قیافه است؟رمزتونه؟

شب های امتحان طولانی ترین شب های خوابگاه بود گاهی سردترین شب های خوابگاه!یک وقت هایی دانشجوها برای اینکه بتونن بیدار بمونن می رفتن توی حیاط درس می خوندن وسط زمستون و سرمای استخوان سوزش!نیلوفر دانشجوی روانشناسی بود و همیشه تلاش می کرد که جز سه نفر اول باشه.یک دستمال به پیشونی اش می بست و تمام راهروها رو گز می کرد،آن قدری که فکر می کنم همه ورودی های ما نیلوفر رو حداقل یک باری دیده باشن!شب های امتحان شب هایی بود که آدم ها بدبختی های کوچیک و بزرگ زندگیشون یادشون می آمد!این جور وقت ها کنار هر دختری می نشستی تلخ ترین راز زندگی اش رو برملا می کرد...راز هایی که توی روزها و شب های عادی دیگه سر به مهر بودن و مگو....تو این شب ها چه عاشقانه هایی که نشنیدم آسمون ریسمون آرزوهای کوچک و بزرگ....دخترایی که فقط با شنیدن یک اسم ازت اعتماد می کردن و فوران...

به نظرم هیچ کس موقع ورود به خوابگاه فکر نمی کنه موقع رفتن چه حجم از خاطراتی رو با خودش می بره.همه با یک چمدان میان و با کوله باری از خاطره از خوابگاه می رن....ذهنم دوست داره یک چیز هایی رو یک وقت هایی برای خودش ورق بزنه و مرور بکنه...

  • صبا ...

زن یه کاسه بلور رو از روی تاقچه گرد و خاک گرفته و تاریک برداشت و گذاشت رو به روی خودش و عق زد...خون از دهانش فواره کرد توی کاسه...قاطی خون یه مشت دونه های مرواریدای سرخ...زن دست برد مرواریدا رو برداشت ناخوناش رنگ  گرفت و سرخ شد ...انگشتاش رو کشید روی لبش سرخ شد...و گونه هاش از حرارت تبی گلگون...دونه های مروارید رو آویز گردنش کرد...توی آینه زنی با گونه ها، با لب و  ناخن های عنابی و گردنبندی زیبا می درخشید...قصه زیبایی زن دهان به دهان می گشت،اما همیشه اول قصه گنگ بود!زن به جای حرف، خون بالا آورده بود...اول قصه زهر داشت.هیچ کس نمی دونست که مرواریدا تیکه های شکسته قلب زن...

  • صبا ...

این روزها شلوغ تر از دید و بازدیدهای دلخواه از ثانیه های زندگیم.کسی من را پشت در نگاه داشته و ذهنم دست از روی زنگ بر نمی دارد.اصرار عجیبی دارم به ماندن و زدن درهای خالی و پرسیدن:کسی خانه نیست؟!

یک لنگ پا ایستادن در چاردیواری سرنوشت در نقطه پاگرد چرخیدن و انتخاب میان بالا رفتن یا پایین آمدن،کلافه در کلاف لحظه های انتظار، نگاه گاه و بیگاه دوختن به باریکه امیدی که ثانیه ها با شتاب از آن می گذرند و باز پرسیدن آن سوال تکراری:کسی خانه نیست؟

بی جوابی مایوسم نکرده از ادامه دادن به نقش های تکراری از دوباره صبح ها چای شیرین هم زدن و چرخاندن آن تفاله سیاه رقصان جا مانده از رفقای دیگرش، از دل سپردن به انفجار  در ساحت یک رعد و برق و بارش دریا از آسمان.به حبس اجباری خود در سکوت و به دیدار دوستان در رویاها رفتن و دل سپردن به خاطره هایی که با بیداری محو می شوند...

+اصلا قصدم نوشتن نبود،آمده بودم در مورد نیامدنم بگویم،اما کلمات زودتر از خواستن من رسیده بودند!بله می خواستم بگویم اینکه کمتر در کنار دوستان هستم را ببخشید و عفو کنید و دلایلش را گنجانده ام بین آن کلمه های بالا که ردیف کرده ام،همان ها که گفتم قرار نبود نوشته شوند!

  • صبا ...