روی خط استوا

۱ مطلب با موضوع «کاست» ثبت شده است

زنی موهایش را شانه می زند و گوزن های قهوه ای از ارتفاع موها ،پایین می آیند.پاهایش در برف مانده و سرمای قندیل هایی که آب می شوند،نوک انگشتانش را به گزگز انداخته.جهانی در او تشنه است و نگاهش به سمت کاج های سرمازده،خشک شده...

دست هایش در آرزوی  ساختن آدم برفی آن قدر انتظار کشید،که سبز شد...

او زنی است که لب ندارد اما کلمه ها از چشم هایش به کف رودخانه ها می لغزند و تن صیقلیشان آب های جهان را شفاف می کنند...هنگامی که ستاره ها شب آویز گوش ها می شوند مردمی با مشعل هایی در دست، کنجکاو رازها میان درخت های در هم تنیده جنگلی تاریک،سرگردان و سرگرمند...در این میان تنها پروین،خوشه های طلایی گندمش را روی دامانش جا می گذارد...

با شنیدن این موسیقی تصاویر توی ذهنم قطار شد:

  • صبا ...