روی خط استوا

۷ مطلب با موضوع «کوچه پس کوچه های مجازی» ثبت شده است

امشب برای دیدن دوستی شال و کلاه کردم و روانه خیابان شدم. ملاقات ما محقق نشد. به سمت منزل روانه شدم. کمی هیبتم نالان شده بود، نه اینکه از کسی ناراحت باشم از اینکه چرا برنامه "من" -وامان از این من- آنطور که باید پیش نرفته است. در راه بازگشت بودم که در سمت چپ پیاده رو در نزدیکی نیمه شب کفاشی را دیدم که برزمین بساط پهن کرده بود. چند متری از او دور شده بودم که در یک لحظه تصمیم گرفتم به او کمک کنم. هوای نفسم سریع وارد عملیات شد و گفتم من که کفش چرمی ندارم و او هم حتما از اینکه گدا گونه با او رفتار بشود ناراحت خواهد شد. در همین کلنجار با نفس بودم که دست در کیفم کردم و یک اسکناس ۵ هزار تومنی بیرون کشیدم. نفهمیدم چه شد که تصمیم گرفتم به بهانه ای به او کمک کنم. شایدم هم انگیزه کمک هم از همان نفس سرازیر شده بود. نفس علیه نفس به نفع نفس. امان از نفس. به سمت او رفتم سلام کردم و کفشهایم را در آوردم و برروی وزنه ای رفتم که در کنار خود داشت. وزنه چند کیلویی بیشتر نشان میداد، شاید هم وزنه درست نشان میداد و اضافی وزن به خاطر همه آن شال و کلاه هایی بود که بی خود و بی جهت کرده بودم. شال و کلاه هایی که من نیستند، ولی در واقع با مننند. جز وزن منند. مثل سیات و حسنات. که جزی از ما نیستند ولی با ما هستند و جز وزن ما آن را حساب میکنند. به او با شوخی گفتم وزنه ات اشتباه است. با اعتماد به نفس گفت: نه وزنه ام مثل وزنه ورزشگاه دقیق است. از وزنه پایین آمدم و گفتم چقدر میشود؟ گفت هر چقدر خرد میخواهی و داری بده. اسکناس ۵ هزار تومنی را به او دادم و انتظار تشکر و دعای گدایان را داشتم. او اما تشکر نکرد و سراسیمه در جیبهایش به دنبال پول خرد گشت و بعد سریع گفت خرد ندارم و پولم را با احترام برای پس دادن با دستش بالا برد. در نگاهش خلوص و سلوک و ارامشی عجیب موج میزد. با خود گفتم او کیست که اینگونه رهاست؟ او کیست که فقیر است اما گدا نیست؟ او کیست که که در کف خیابان است و پنج هزار تومن را به راحتی در حالی پس میدهد که احتمالا دستمزد کفاشی اوست؟ او کیست که با اعتماد بنفس از وزنه و داشته خود دفاع میکند و اما در تعیین قیمت داشته خود حریص نیست؟ او کیست و دنیای او چه چیزی است که اینگونه برایش پست و ناچیز است؟ و او کیست و چرا من مثل او نیستم؟ با بغضی غیر قابل توصیف آن صحنه را ترک کردم. ذهن جامعه شناسی ام میخواست برود سراغ اختلاف طبقاتی. ولی انگار این اختلاف طبقاتی نیست. این اختلاف سلوک است. اختلاف معرفت نفس است. اختلاف عقل است. امشب دوستم را ندیدم. خودم را دیدم و این بازی این روزهای تقدیر است با من


میلاد دخانچی
  • صبا ...
  • این خانم سناتور جوان یک فرد نیست، او یک جریان و یک پدیده است. او نماینده یک طبقه اشرافی مذهبی، یک نوع بوروژوازی تسبیح به دست است که با ویکتورین های قرن نوزدهم انگلستان قابل مقایسه است. طبقه ای که تجسم آن حرف مارکس است که ایدلوژی روبنا است تا به مثابه یک روکش بده بستانهای اقتصادی و به تاراج رفتن طبقه پایین را پنهان کند. این همان طبقه ایست که زیارت عاشورا میخواند و نذری میدهد و به ظواهر شرعی به شدت پایبند است اما فقط کافی است وارد منزلش شوید، آنجاست که مبلهای گرانقیمت و لباسهای برند و مدرسه های خصوصی و سفرهای خارجی و میهمانی های آنچنانی زنانه و کیف و کفش و ساعت های مارکدار خودنمایی میکند. این همان طبقه است که در مراسم خواستگاری حدیث و آیه و روایت میخواند اما تا مطمئن نشود که میتواند خون بروژایی و موازنه ثروت و قدرت را حفظ کند دست به وصلت نمیزند و اگر هم بزند مسلمان حرف میزند، اما فئودال عمل میکند. این همان طبقه است که علیرغم آنکه از قدرت ارتزاق میکند، از قضا هراز چند گاهی ژست اپوزوسیون میگیرد و در مجموع ترجیح میدهد با بروژای سکولار دسته بندی شود تا با طبقه مذهبی پایین. این همان پاژیرو سوار چادری است و این چادر همان است که از آن زر و زور و تزویر میچکد. و اما سیاستمداری او، این نیز تصادفی نیست، این هم یک جریان است. او نماینده سیاستی رانتی است. سیاستی که سیاستمدارانش کم و بیش همه شبیه به هم اند و نماینده هایش معلوم نیست از کجا آمده اند، کجا درس خوانده اند قبلا چه کرده اند و بعدا قرار است چه کنند. این همان سیاستی است که به جای برنامه به جریان رای میدهد، به ژست های ایدلوژیک رای میدهد، به پاچه خواری برای بزرگان رای میدهد. همان سیاستی که اپوزوسیون آن از پوزیسون آن بدتراست. این همان سیاستی است پروژه ندارد، برنامه ندارد و و غایتش حفظ وضع موجود است. این همان سیاستی است که همه اش لابی است و اقازاده و براساس اعتماد و رفاقت، تیم بندی میکند نه کارآمدی و تعهد. این همان سیاستی است که در آن استیت همه چیز را مصادره کرده است و در آن اگر انقلاب یک هیات پرشور و شعور بود الان تنها "سفره" ای از آن باقی مانده است. میشل فوکو در یک فرمولی گفت: "هرجا قدرت هست، مقاومت هم هست." اما این گزاره فوکو در اینجا مصداق ندارد. مقابل این طبقه، نه بروژای سکولار می ایستد و نه طبقه غیر مرفه مذهبی. اولی با او مبارزه نمیکند چرا که هردو از یک تبارند و دومی در جنگ طبقاتی با بالا با دیدن چادرو روضه متحیر گونه دست از مقابله میکشد. یک نوع نئوفرقانیسم درراه است. فرقان دولتی نبود.

  • میلاد دخانچی ۱۴تیر۹۵.صفحه شخصی اینستاگرام
  • +برای من هم مسئله شخص  نیست بلکه تفکر خاصی 
  • صبا ...

 فرض کنید روزی آقای X یک عکس در فیس بوکش بگذارد و زیرش بنویسد : "دیروز با بابام رفتیم کباب ترکی خوردیم کارگر رستوران خیلی مرد خوبی بود بنده خدا یه پرس مجانی سیب زمینی بهمون داد ." / ممکن است (کاملا ممکن است) که پای این پست فیس بوکی کوتاه، کامنت هایی از جنس زیر گذاشته شود: - منظورتان از "بنده خدا" چیست؟ یعنی چون کارگر است باید با ترحم در موردش صحبت کرد ؟ - "بنده خدا". کدام خدا؟ تا کی می خواهید به این خرافات مذهبیتان بچسبید ؟ - لطفا اول بفرمایید کباب ترکی را قبل از افطار خوردید یا بعد از افطار ؟ البته با شناختی که از امثال شماها داریم حتما قبل از افطار بوده ! - من نمی فهمم این همه اصرار در مورده جنسیت کارگر و اینکه "مرد" خوبی بود یعنی چی؟ چرا نمی گویید "انسان" خوبی بود. - پرس "مجانی"؟ شماها عرب پرست ها تا کی می خاهید از این کلماته عربی استفاده کنید ؟مثلا می مردی می نوشتی پرس "رایگان"؟ - "پرس" مجانی؟ الان مثلا کلمه فرنگی "پرس" استفاده کردی خیلی با کلاس شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - آقای X کباب تورکی صحیح است نه کباب ترکی. - یک سوال از شما دارم : اگر رستوران کوردی می رفتید هم با همین آب و تاب خبرش را منتشر می کردید - از کجا فهمیدید کارگر رستوران مرد خوبی است؟ واقعا همین که یک نفر سیب زمینی مجانی به آدم بدهد می شود نتیجه گرفت که انسان خوبی است ؟ به قول کارل هانس رومنیگه خوب بودن در درجه اول به میزان درجه احترام به حقوق انسانیت بستگی دارد . - الان شما داری تعریف می کنی با ابوی می ری عشق و حال یعنی مملکت از وقتی روحانی اومده سر کار گل و بلبل شده دیگه ؟ همه هپی ان، همه چی خوبه ... - آقای X همین شما روز 18 بهمن 91 پست گذاشته بودید که با پدر رفته اید چلوکبابی . از اینکه وانمود میکنید الان رفته اید کباب ترکی چه نتیجه ای می خواهید بگیرید ؟ که مثلا شرایط کشور در زمان دکتر روحانی بدتر شده ؟ - بس کنید این ادبیات پوپولیستی رو! کارگر! کارگر! ته تهش اینه که همه کارگرا خوبن، همه مهندس پولدارها بدن! آدم استفراقش می گیره!

- - آقای X همان وقت که شما کباب ترکی میل می فرمودید، کارگران در اعتصاب غذا بودند. شرم کنید!!!!!
- نوش جان، اما فکر نمی کنید پافشاری بی مورد بر این موضوع که پدر دارید چه طور دله هزاران کودک یتیم را آتش می زند؟ کمی حس همدردی هم بعضی مواقع بد نیست.
- یعنی باور کنیم شماها این قدر وضعتون بده که می خواین برین رستوران کباب ترکی میخورین؟ مردمو چی فرز کردین؟!
- بنده مراد شما را از لفظ "بنده خدا" نمی فهمم. بندگی خدا 18 مرحله دارد که حتی ابوسعید ابوالخیر هم به 12 مرحله آن بیشتر نرسید. مگر شما اولیاء الله هستید که با یک نگاه نشانه های بندگی پروردگار را در یک کارگر ساده ملاحظه فرمودید؟ البته بنده منکر این نیستم که آن کارگر ممکن است در حد خودش آدم بدی نباشد.
- خوب که چی؟ العان باید خوشحال باشیم؟
- آخی!! بنده خدا! یعنی الان باید دلمون برای کارگره بسوزه؟ نمی فهمم چرا ایرانیا همش دنبال مظلوم سازین؟؟
- آبراهام لینکونگ می گوید فرق ندارد کسی که غذا رو درست می کند از چه قومی تعلق داشته باشد. مهم این است که غذا انسان (Hooman) را سیر می کند.
- آقای X این لینک را ببینید که مربوط به بدن های تکه تکه شده در بمب گذاری دیروز موگادیشو است. چرا به جای پست کباب ترکی گذاشتن در مورد این جنایت ها اطلاع رسانی نمی کنید؟ - ممنون از عکس خوبتان. فقط اجازه بدهید توضیح بدهم که در زبان فارسی کلماتی مثل "بابام" و "بهمون" نادرست است. لینک مقاله مفسلی که دو سال پیش در همین مورد در فیس بوک نوشته ام را برایتان می گذارم. - ببخشید ولی سوالی برام پیش اومد: فکر نمی کنین اینکه شاگرد مقاظه یک پرس سیب زمینی مجانی به شما داده درواقع نوعی دزدی از صاحب کارش بوده؟ شما باید برای سیب زمینی یی که خوردید پول پرداخت می کردید و به احتمال قوی آن شاگرد به دور از چشم ساهب مقاظه این کار را انجام داده و شما و پدرتان نباید این جرم را طشویغ می کردید.
- آدم باید خیلی وحشی باشه که گوشته یک موجود زنده رو بخوره و به این کار هم افتخار کنه. متعسفم.
- والا چی بگم من چهار ساله کباب ترکی می خورم تا حالا همچی چیزی ندیدم. یه کم بیشتر توضیح می دین دقیقن ماجرا از چه قرار بوده؟ من براتون پیام خصوصی هم گذاشتم جواب ندادین.
- خانه از پای بست ویران است. دلمون رو به چی خوش کردیم!!!
- ..............................

* توضیح: مسئولیت "املای" برخی کامنت های بالا با نویسندگان محترم آنهاست.


این متن منسوب به حسین باستانی است.
  • صبا ...


"کارخانه‌های تولیدِ لباس در بنگلادش عموماً کهنه و فرسوده‌اند. یکی از آن‌ها به نام راناپلازا۳، در سال ۲۰۱۳ از شدتِ فرسودگی فرو ریخت و ۱۱۲۹ نفر، در حالِ دوختنِ لباس‌های برند‌ِ درجه‌یک اروپایی و آمریکایی، زیر آوار کشته شدند، با تن‌هایی خسته، چشمانی بی‌فروغ و شکم‌هایی گرسنه. ساختمان‌های خراب‌شده، مادران و بچه‌هایِ گریانی که نان‌آورِ خانه‌شان را از دست داده‌اند و دخترِ نوجوانی که زیرِ آوار هر دو پایش قطع شده‌است، صحنه‌هایی است که رویۀ دیگرِ صنعتِ جهانیِ مد و لباس را نشانتان می‌دهد. اما راناپلازا تنها مورد نیست. دم به دم کارخانه‌هایی در این کشورِ فقیر که بیش از ۹۰ درصدِ پوشاک ایالات متحده را تولید می‌کند، فرو می‌ریزند یا در آتش می‌سوزند. جالب آنکه در همان سالی که راناپلازا فرو ریخت، صنعتِ جهانیِ مد، بیشترین سودِ خود را در طولِ تاریخ زندگی بشر به دست آورد. اریف جبتیک با خشم رو به دوربین می‌گوید: «آن هزار جوان مردند تا شماها لباس‌های ارزان بپوشید و بیشتر و بیشتر سود کنید.»"

گزیده ای از متن منتشر شده در ترجمان

  • صبا ...



علی‌رغم همۀ دستاوردهای جنبش زنان و علی‌رغم هیجانِ آنکه برای شکوفایی‌مان، چه رسد به بقایمان، دیگر لازم نیست مردی ما را انتخاب کند، گوشه‌ای تاریک از قلبِ «مرد مجرّد» خواهمان هست که هنوز می‌خواهیم مردی انتخابمان کند؛ آن‌هم از میان دیگر زنان. علی‌رغم اعتمادبه‌نفس فکری و تبارمان و دستاوردهایی که با قدرت مطلق ذهن‌هایمان در این دنیا کسب کرده‌ایم، ردپایی کهن در بسیاری از ما مانده است که می‌خواهد رقابت با دیگر زنان برای به‌دست‌آوردن یک مرد را به عرصۀ مسابقه یا به‌واقع تنها عرصۀ مسابقه‌ای تبدیل کند که در آن برتر از دیگرانیم. کیپنیس می‌نویسد: «به‌ازای هر جبهۀ عینی که از دست طبیعت یا جامعه یا مردان خارج کرده‌ایم، یک شکل دیگر از تسلیم به‌طرز سحرآمیزی جای آن را می‌گیرد... به‌ازای هر اینچ پیشرفت، یک انقیاد نوپدید. امروزه اکثر آن‌ها را خودمان بر خودمان تحمیل کرده‌ایم!» به‌جای جبر بچه‌داری، «زن‌ها خودشان را به زنجیر سالن بدن‌سازی درآورده‌اند». جای پاپوش‌های تنگ را کفش‌های پاشنه‌بلند مانولو بلانیکز گرفته‌اند؛ یعنی یک جراحی دلبخواه برای تغییر پاهای ناسازگار به‌شکل مناسب. به‌جای برنامۀ کمتر محبوب «زن مجرّد» که بالأخره به ذهن کسی خطور کرد که آن را هم بسازد، عمدتاً و مع‌الأسف «مرد مجرّد» نشسته است. 
«مرد مجرّد» نیز همین را تزکیه می‌کند: جاه‌طلبی زنانۀ امروزی در میانۀ هنجارهای عمیقاً سنتی جنسیتی؛ امیال سترگ یک زن قرن بیست‌ویکمی که به بازار ازدواج، آرایش و پاشنه‌های بلند حواله شده‌ است؛ موفقیتی که نه از آنِ خود، بلکه به‌بهای خسران دیگر زنان به دست می‌آید. 

*گزیده ای از مقاله "بتیا انگر سارگن" ترجمه شده در سایت ترجمان
 
  • صبا ...

هفتادیها همانگونه اند که دهه هفتاد بود. دهه هفتاد دهه تجلی نیولیبرالیسم ایرانی است. در نیولیبرالیسم بازار به دولت میگوید من برای تو تعیین تکلیف میکنم نه تو برای من. هفتادی همین است. هفتادی متولد دهه نیولیبرالیسم ایرانی است. او میخواهد برای همه چی تعیین تکلیف کند. همانند بازار اقا بالاسر و ناظر نمی خواهد. هفتادی میخواهد ازاد باشد، به حال خود رها شود، از ازادی اش هم انتظار زیادی ندارد. هفتادی پالادیوم و مصرف را دوست دارد. هفتادی اصولا ایدیوژیک نیست، نه اهل مطالعه های عمیق سیاسی و اجتماعی است نه اهل مبارزه و انقلاب. هفتادی اهل کافی شاپ است و هری پاتر. هفتادی نه مذهبی است نه ضد مذهب است. هفتادی به دنبال "حال خوش" است. هفتادی به معنویت علاقمند است اما گزینش میکند. هم به رایفی پور و حسن عباسی گوش میدهد و هم "منو تو" تماشا میکند و کنسرت راک مجوز دار میرود. هفتادی نسل سوشیال مدیا است. او دراینستاگرام است. هم عکس مدونا میبیند همه بچه های راهیان نور را. هم عکس حاج قاسم را لایک میکند و هم خواننده استیج را. او با تلگرام و ایسکایپ زمان و مکان های سنتی را درهم میشکند. هفتادی میتواند هم در خانه باشد و هم نباشد. هم مقید باشد و هم نباشد. هفتادی سکس را از امر اخلاقی متمایز کرده است. با نگاه او میتوان دوست دختر یا پسر داشت و عاشق هلالی بود. میشه اهل هیات بود و وسط روضه احوالش را پرسید. خلاصه اینکه از ظاهر هفتادی نمیتوان رفتار جنسی خصوصی او را حدس زد. هفتادی کمتر در خیابان ابراز علاقه میکند. ترجیح میدهد از بین شبکه دوستان معشوق خود را انتخاب کند. هفتادی چادری دوست دارد خوش تیپ باشد. هفتادی بی حجاب، دوست ندارد به خاطر نوع لباس پوشیدنش کسی فکر بدی درباره او بکنند. پسر هفتادی مذهبی دوست دارد کول باشد، پسر هفتادی غیر مذهبی برایش چادری و غیر چادری ندارد. هفتادی یاد گرفته است که چگونه با همه باشد و باهیچکس نباشد. هفتادی در کات کردن استاد است. هفتادی نسبت به ازدواج له و علیه نیست. عجله ای برای ازدواج ندارد ولی پایش هم بیفتد ازدواج میکند. هفتادی نسبی گراست. او هم به قباد حق میدهد هم به شهرزاد. هفتادی هم با امریکا بد است هم خوب. با نظام سیاسی هم بد است هم خوب. از نظر او نسل قبلی ها علافند و وقت تلف کن. هفتادی پاراگماتیسم است. واقعیت گراست. لذت جو نیز هست. لذت و واقعیت رفتار اجتماعی او را سامان میدهند. هفتادی متولد سیاست های اقتصاد باز هاشمی، فضای ازاد سیاسی خاتمی، بی چارچوب بودن احمدی نژاد و پاراگماتیسم روحانی است. هفتادی پست مدرنی است که مدرن نشده است. هفتادی یعنی ما. محصول ما و آینده ما.

  

 میلاد دخانچی

  • صبا ...


هر آنچه امروز در توصیف سوژه انقلابی پست مدرن توسط متفکرین غربی گفته میشود را میتوان در پدران ما در لحظه وقوع انقلاب جستجو کرد. اگر فرمول قدرت-گفتمان فوکو درست باشد همه گفتمانهای غالب در روزگار قبل از انقلاب در راستای بوجود آوردن سوژه های انقلابی، آزاد، معنوی و ضد سلطه در تلاش اند. علامه طباطبایی ها و هنری کربن ها عرفان و فلسفه اسلامی را زنده میکنند وچپ ها ضد سلطه بودن را به همه یاد  میدهند و روحانیون در حال صحبت از جهانی متفاوت اند که در آن به لطف تحقق اسلام برابری اجتماعی محقق میشود و این وسط پیدا میشوند مطهری ها و شریعتی ها و بازرگانها که بین چپ و اسلام، بین عرفان و فلسفه و بین مدرن بودن و مذهبی بودن پل میزنند و از همه اینها ال احمد متولد میشود و مانیفست او برعلیه غربزدگی و گفتمانی که سوژه را به بومی شدن میخواند. در این میان کم نیستند جلسات قران و تکیه ها و گعده های مذهبی و روشنفکری وشعرخوانی که به مدد چنین گفتمانهایی در حال تولید سوژه های متفاوت با آنچه استیت شاه مدنظرش است میباشند. همان سوژه هایی که ژیل دلوز متفکر فرانسوی آنها را "نوماد" به معنی عشایر میخواند و نگری و هارت آنها را "مالتیود" میخواند. سوژه هایی که بر غریزه های ادیپی فرویدی خود مسلط شده اند و در حال استخدام اراده های خود برای خلق دنیایی متفاوت از دنیای کدگزاری شده سرمایه داری هستند. تلفیق اسلام شریعتی و خمینی، بازخوانی انقلابی از تشیع و عرفان و فلسفه با آهنگی چپ گونه همه به تلفیق ضد سلطه بودن و معنوی بودن انجامیده بود و از آن سوژه هایی نوماد وار و در نتیجه خطرناک برای استیت شاه بوجود آورده است. سوژه هایی که بدن را نه محل تراکنشهای غریزی بلکه محملی برای تولید اراده های ماورایی میپندارند و این بدنها بزرگترین دشمنان استیت شاه اند. استیت مدرن و نوظهور شاه سوژه هایی مصرف کننده میخواهد که مطلیع اند و در چارچوب منطق مدرن می اندیشند و با منطق مدرن گاورن (اداره )میشوند. اما پدران ما که مدت زیادی از مدرن شدنشان نگذشته اشت نه تنها هنوز به اداره شدن در منطق مدرن تن نداده اند بلکه به گفتمانی آلترناتیو که آنان را به عبور از خود در مواجهه با سلطه میخواند دسترسی دارند. آنان محصول این تلفیق گفتمانی چپ و معنویت دینی اند و به همین خاطر است که نه تنها از مرگ هراسی ندارند بلکه آنرا به دعوت میخوانند و این همان است که پایه های استیت مدرن شاه را میلرزاند و در نهایت واژگون میکنداما لحظه پیروزی انقلاب لحظه آغاز مرگ آرام این سوژه ها و هویت های انقلابی است. هرچند که جنگ تا حدودی این سوژه های نوماد وار را حفظ میکند اما آنچه مسلط شده است استیت و سرمایه داری مدرن است که این بار توانسته است رمق سوژه های آزاد و معنوی را بزداید و انرژیهای خلاق را به نفع سلطه خود مصادره کند. استیت و سرمایه داری سوژه های ملازم با خود را طلب کرد; سوژه هایی که بیشتر با سوژه های خودبنیاد کانتی، منطقی، سودجو و خودمحور و قدرت طلب نسبت داشتند تا با انقلابی بودن وروح آنارشیستی تشیع . اینگونه بود که قرارگرفتن سوژه های انقلابی در مسند استیت و سرمایه داری مدرن آنان را آرام آرام بیشتر به آنچه کانت مدنظرش بود تبدیل کرد تا آنچه مد نظر روح الله. و البته این اتفاق در یک شب نیفتاد.آری اینگونه بود که پدران ما که روزی سوژه های انقلاب خمینی بودند به سوژه های استیت و سرمایه داری مدرن تبدیل شدند، همان فرایندی که آنان را به یک اسکیستوفرنی مبتلا کرد که شخصیتی چون حاج کاظم و [حاج حیدر] و خود حاتمی کیا امروزتجلی آن اند. انقلاب معنوی و استیت مدرن تعلق به دو زیست جهان متفاوت، دو پارادایم متفاوت، و دو زبان متفاوت دارند و انسانهای مدنظر و برآمده از آن نیز همین قاعده را دنبال میکنند. تکیه دادن ضد طاغوت های زمان بر صندلی های طاغوتی اولین تجربه یکی کردن سوژه های معنوی-انقلابی و استیت را در تاریخ مدرن را فراهم آورد و به تولد اسکیتسوفرنی پدران ما دامن زد. اسکیتسوفرنیای که بعضی پدران ما هنوز در جستجوی دوای آنند و شاید به خاطر همین است که حاتمی کیا برای کشف و یا احیانا احیای سوژه انقلابی به سراغ چ و [بادیگارد]میرود غافل از اینکه نظم جدید چمرانها [و محافظ ها]را برنمی تابد و" فرش قرمز فرش خون است." و اما فرزندان این پدران:این اسکیتسوفرنیا باید درمان میشد و این تنها دوراه داشت. یا نسل برآمده از پدران اسکیتسوفرنیک باید به منطق مدرن تن میدادند و یا سعی میکردند به سوژه های انقلابی تبدیل شوند. انتخاب اول آسان تر می آمد چرا که همه چیز برای تبدیل به سوژه مدرن شدن فراهم بود.همپدران در گوش ما میخواندند "اینکارها را نکنید،" "این تندروهای ما را تکرار نکنید"" پسر دختر به فکر درست باش" هم مادرهامان میگفتند "حالا که ما اینکارها را کردیم به کجا رسیدیم." معلمهای مدرسه هم که گاهگاه برایمان خاطرات شهدا را تعریف میکردند مرتب یادآوری میکردند که حساب و علوم از انشا و ورزش مهم تر است و جامعه میگفت یا باید مهندس و دکتر بشویم و یا سربار جامعه. رسانه ها قلمچی را به ما میفروختند و گلرنگ از محله هامان یا فستفودها رشد میکرد یا هاپیراستار و یا امام جماعتهای بیحوصله. بنابراین ما به مثابه فرزندان همان پدران زود یادگرفتیم که تنها راه بقا تبدیل شدن به سوژه های استیت و سرمایه داری است. ما زود یادگرفتیم به قوانین استیت احترام بگذاریم و ذیل دوربینهای مداربسته خرید کنیم واگر میهمانی ممنوع است مصرف ممنوع نیست. ما یادگرفتیم تکنیک تست زدن بیاموزیم برای شریف شرف را خرج کنیم و حتی برای خدمت به خارجه برویم. ما یادگرفتیم در میان طرفداری از قرمز و آبی جنسیت را سرکوب کنیم جشن تولد در سوپر استار بگیریم و اگر اهل کادوی والنتین نیستیم لااقل آیفون بخریم.

و البته بودند در میان این نسل جدید آنانی که سودای انقلابی بودن را داشتند غافل از آنکه دیگر انقلابی درکار نیست و هر آنچه مسلط است استیت مدرن و سرمایه داری است... انقلابی یک نوع بودن است و نه یک نوع باور، نوع بودنی که با سلطه استیت و سرمایه داری دیگر وجود ندارد. دیگر نه خبری از مارکس هست و نه خبری از هانری کربن ها و نه از شریعتی ها، اما زیاد است گفتمانهای انقلابی که مطیع بودن دربرار استیت مدرن را در دل خود نهان کرده اند. اینگونه بود که از انقلابی بودن نه یک سوژه و فردیت بلکه یک گفتمان معطوف به قدرت متولد شد… سوژه هایی که همانند بوروژوازی جهانی زندگی میکنند و سبک زندگیشان شبیه هر طبقه متوسط دیگری است و "انقلابی" خوانده میشوند نه از آن حیث که خاصیتی نوماد وار دارند…و اینگونه است که ما در مواجهه با پدرانمان، احساس غرور میکنیم چرا که اسکیتسوفرنی آنان را نداریم. ما سالم هستیم از این جهت که یا به سوژه های استیت مدرن و سرمایه داری تبدیل شده ایم و یا همچنان طرفدار انقلابی هستیم ...{انقلابی که که تجلی کف خیابانی اش کم رمق است} البته این به معنی پایان انژری، خلاقیت و آرمانهای انقلاب اسلامی نیست. اینها تنها بدین معنی است که انقلاب هم اکنون به گروگان استیت درآمده است. گروگانها یا کشته میشوند یا آزاد.

میلاد دخانچی

+با همه حرف هاش موافقم الا بخشی که در خصوص جناب حاتمی کیا است!
+اسکیتسوفرنی:منظور اون چالش هویتی که برای پدران ما به وجود آمده  در مواجهه با دنیای امروزی که ارزش ها و ساختارهاش متفاوت هست با دورانی که پشت سرگذاشتند.
فرمول قدرت گفتمان میشل فوکو:منظور باز یک جریان فراساختار و خارج از استیت (state,دولت)در جهت آزادی اراده های خلاق

  • صبا ...